.

امام رضا شناسي  (استاد محترم خانم زهره بروجردي)                                                                  جلسه 8
 

روایت ذیل را در جلسه‌ی قبل تا عبارت « الْمَانِعِ مِنْ أَنْ نَتَّبِعَ أَهْوَاءَنَا » بررسی کردیم و در این جلسه می‌گوییم « الصِّراطَ الْمُسْتَقيم‏» راهی است که به گفته‌ی امام صادق(ع) مانع از تبیعت هوای نفس می‌شود. حضرت می‌فرمایند: « الْمَانِعِ مِنْ أَنْ نَتَّبِعَ أَهْوَاءَنَا » در صراط مستقیم هیچ مانعی برای وصال به حق وجود ندارد.

از این رو گفته‌اند صراط مستقیم راهی است که در آن سقوط نیست. اگر کسی در مسیر حرکت معرفتی خود گرفتار چاله‌ها و دست‌اندازهایی می‌شود هنوز در صراط قرار نگرفته است، بلکه در سبیل حرکت می‌کند زیرا ورود به صراط فرد را از انحراف در حرکت باز می‌دارد هرچند قرار گرفتن در صراط آسان یا سهل الورود نیست اما چون کسی در صراط المستقیم قرار گیرد به لطف خداوند سبحان به سوی هدایت و عاقبت راهنمایی می‌شود.

حضرت می‌فرمایند: صراط مستقیم راهی است که مانع می‌شود فرد از هواهای نفسانی خود پیروی کند.

حضرت در ادامه می‌فرمایند: صراط راهی است که « فَنَعْطَبَ أَوْ نَأْخُذَ بِآرَائِنَا فَنَهْلِك‏» راهی که افراد را از عمل به آراء شخصی باز می‌دارد یکی دیگر از جلوه‌های صراط المستقیم آن است که اجازه نمی‌دهد فرد به نظرات شخصی خود در مقابل شریعت عمل کند. از مشخصات بارز صراط آن است که چون فرد به آن وارد شود از نظرات شخصی خود جدا می‌گردد زیرا نظرات شخصی ممکن است زائیده‌ی منیت و نفسانیت فرد باشد در حالیکه صراط مستقیم همچنان که در فراز قبل ذکر شد از منیت‌ها جداست و خواسته‌های نفسانی به دور است.

صراط مستقیم صراط عاشقی حضرت حق است و آنکس که عاشق شد از خویش باید فارغ شود.

زیرا در این زمان نظر او نظر محبوب است نه نظر خودش. هر چه حبّ عاشق به معشوق بیشتر شود برای نظرات محبوب ارزش بیشتری قائل می‌شود به همین دلیل حضرت می‌فرمایند: صراط فرد را از نظرات شخصی در امان نگه می‌دارد.

اگر شما سؤال کنید چگونه سالک صراط بی‌نظر می‌شود و هیچ نظر شخصی ندارد؟ عرض می‌کنیم عاشق در صراط المستقیم چندان به کمال می‌رسد که نظرش با نظر معشوق یکی می‌شود او معشوق خود را به خوبی می‌شناسد و از آراء و نظراتش آگاه است از این رو چیزی را طلب نمی‌کند که نظر معشوق آن را در بر نگرفته باشد. او در مقابل نظرات محبوب کوچکترین موضع گیری و انِقُلتی ندارد بلکه تسلیم محضِ محض است.

در سوره‌ی حمد می‌خوانیم: « إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعينُ ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ »

عاشق در جمله‌ی بعد از « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ » خود را عبد معرفی می‌کند و از معشوق تقاضای کمک و اعانت می‌کند و در جمله‌ی « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ » وجود او چندان آماده  فرامین و دستورات  مولا می‌شود که از خدا می‌خواهد او را در مسیری قرار دهد که به غیر از نظر معشوق نظری نداشته باشد.

بنده هر روز در نماز از خدای سبحان درخواست می‌کند تا به یک مسیر عاشقانه وارد شود، مسیری که سختی‌های آن در نظر او لذت بخش جلو کند. زیرا تحمل سختی‌ها در پی وصال به معبود است او هر چه راه را بیشتر طی می‌کند به محبوب نزدیک‌تر می‌شود و عاشق، چیزی جز قرب به معشوق طلب نمی‌کند.

اگر گاهی انجام بعضی از تکالیف، تکلیفی و سخت می‌شود از آن روست که بنده آن تکالیف را با لذت و احساس رضایت انجام نمی‌دهد، بنده در نماز بعد از آیه‌ی « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ » می‌کوید:‌« َ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِم‏» سالک صراطی را می‌طلبد که همه‌ی آن لذت و خوشی باشد. در مسیر عاشقی نه تنها لذت‌هایش، شیرین و گواراست بلکه سختی‌ها  ناراحتی‌های آن نیز چون سرانجامی خوش دارد، لذت بخش است.

اگر کسی بخواهد ثابت قدمی خود را در صراط محک بزند باید ببیند تا چه اندازه در مقابل شریعت از خود نظر دارد و تا چه اندازه از هواهای نفس خویش پیروی می‌کند.

ما در پایان روایت از حضرت علی بن موسی الرضا(ع) طلب می‌کنیم تا ما را در صراط مستقیم و راهی که به نعمت‌های بهشتی منتهی می‌شود، قرار دهد. ان‌شاء‌الله

روایت دیگری را مطرح می‌کنیم:

در عیون الاخبار جلد 1 صفحه‌ی 563 روایتی از قول علی بن موسی الرضا(ع) آمده است اما همیشه عرض کردیم آیات و روایات تنها یک ظاهر دارند اما در پی یک ظاهر باطن‌های فراوانی نهفته است این روایت را با این دیدگاه بررسی می‌کنیم.

اباصلت هروی می‌گویند: از وجود مقدس حضرت شنیدم، حضرت می‌فرمایند: خدای سبحان به یکی از پیامبرانش چنین وحی کرد:

« أَنْبِيَائِهِ إِذَا أَصْبَحْتَ فَأَوَّلُ‏ شَيْ‏ءٍ يَسْتَقْبِلُكَ‏ فَكُلْهُ »1  «زمانی که صبح کردی اولین چیزی که سر راهت قرار گرفت بخور.»

« وَ الثَّانِي فَاكْتُمْهُ » «دومین چیزی را که دیدی کتمان کن.»

« وَ الثَّالِثُ فَاقْبَلْهُ‏ » «سومین چیزی که دیدی قبول کن.»

« وَ الرَّابِعُ فَلَا تُؤْيِسْهُ » «چهارمی را که دیدی نا امیدش نکن.»

« وَ الْخَامِسُ فَاهْرَبْ مِنْهُ » «از پنجمی فرار کن. (هرب: فرار کردن)»

«‌ فَلَمَّا أَصْبَحَ مَضَى فَاسْتَقْبَلَهُ جَبَلٌ أَسْوَدُ عَظِيمٌ »

روز بعد آن پیامبر اولین چیزی که دید کوه سیاه بزرگی بود که خداوند به او امر کرده بود اولین چیز را بخور « فَكُلْهُ » پیامبر خدا ایستاد و فکر کرد آیا واقعاً خدا دستور داد، این کوه بزرگ سیاه را بخورم « أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ آكُلَ هَذَا وَ بَقِيَ مُتَحَيِّراً »

اما او به سرعت با خود اندیشید که خدای حکیم تکلیف ما لایطاق به بنده نمی‌کند، قطعاً این کوه سیاه و بزرگ خوردنی است که خداوند به من دستور داده آن را بخورم رفت به طرف کوه رفت تا آن را بخورد هر چه به آن نزدیکتر می‌شد « فَكُلَّمَا دَنَا مِنْهُ صَغُرَ » کوه کوچک و کوچکتر می‌شد تا به آخر رسید « فَوَجَدَهُ لُقْمَةً » آن پیامبر در انتها دید که آن کوه بزرگ و سیاه به لقمه‌ای تبدیل شد آن یک لقمه را خورد و احساس کرد خوش مزه‌ترین طعامی است که تا به حال خورده است.

« ثُمَّ مَضَى فَوَجَدَ طَسْتاً مِنْ ذَهَبٍ »  جلو رفت و یک تشت بزرگ طلا دید.

«‌ فَقَالَ لَهُ أَمَرَنِي رَبِّي أَنْ أَكْتُمَ هَذَا » «خدا به من دستور داده که این را پنهان کنم پس حفره‌ای کند و تشت طلا را در ان قرار داد خاک ریخت تا دیده نشود»

 « فَحَفَرَ لَهُ حُفْرَةٌ » همین که پیامبر به راه افتاد دید تشت از زیر خاک بیرون آمده، اما با خود گفت من به وظیفه‌ی خویش عمل کرده‌ام وظیفه‌ام پنهان تشت بود که این کار را کردم.

به مسیر خود ادامه داد« فَمَضَى فَإِذَا هُوَ بِطَيْرٍ وَ خَلْفَهُ بَازِيٌّ فَطَافَ الطَّيْرُ حَوْلَهُ » دید پرنده‌ای در هوا پرواز می‌کند و پشت سر او عقابی در حرکت است، پرنده دور این پیامبر شروع به چرخیدن کرد.

پیامبر با خود گفت: خدای سبحان به من دستور داده این پرنده را بپوشانم، آستین خود را باز کرد و پرنده را در آستین پنهان کرد. عقاب به او گفت تو شکار مرا صید کردی در حالیکه من مدتی است که در انتظار این شکار هستم « أَخَذْتَ صَيْدِي وَ أَنَا خَلْفَهُ مُنْذُ أَيَّامٍ »

پیامبر گفت: من به فرمان خدایم چنین کردم و نه با اختیار خود و به راه خود ادامه داد، خداوند به او دستور داده بود.

چهارمین مورد را مأیوس نکن و چهارمین مرحله عقاب بود که مأیوس شده بود پیامبر از گوشت تن خود تکه‌ای جدا کرد و آن را به عقاب داد.

و بعد به راه خود ادامه داد پنجمین فرمان خداوند آن بود که در این مرحله باید فرار کنی. پیامبر در این مرحله گوشت گندیده‌ای را دید که دور ان کرم‌هایی جمع شده بودند، « فَهَرَبَ مِنْهُ » از آن فرار کن پس از آن فرار کرد با پایان این قسمت مأموریت او به پایان رسید.

 او بعد از طی این مراحل برگشت و خداوند سبحان تأویل مأموریتش را به او نشان داد.

خداوند سبحان از او پرسید: « فَهَلْ تَدْرِي مَا ذَاكَ كَانَ » آیا می‌دانی جریان چه بود؟

آن کوه بزرگی که تو از خوردن آن نگران و ترسان شدی و گمان کردی امکان خوردنش نیست اگر فرمان‌بردار نبودی به یقین برای خوردن آن اقدامی نمی‌کردی، آن کوه غضب تو بود، کوه عصبانیت و خشمگینی تو بود.

هر چه تو برای نابودی آن بیشتر قدم برداشتی او در مقابل تو کوچکتر می‌شد تا جایی که به یک لقمه تبدیل شد و تو آن را بلعیدی و از خوردنش احساس رضایت کردی هر کس بر غضب خود غلبه کند به یقین آثار مثبت آن را خواهد دید. دور نمای تسلط بر غضب بسیار سخت تر از نزدیک شدن به آن و نابود کردنش می‌باشد.

دومین مرحله تشت طلایی بود که خدای سبحان تأویل آن را به این صورت بیان کرد: « أَبَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا أَنْ يُظْهِرَهُ » خدا امتناع می‌کند مگر اینکه اظهارش کند، قانون خدا این است، که اگر بندگان کاری را مخفیانه و خالصانه انجام دهند به یقین خداوند آن را اظهار خواهد کرد.

بنده‌ی خالص دوست ندارد کسی از بندگان از کار خالصانه‌ی او آگاه شود اما حضرت حق نه تنها عمل او را می‌پذیرد بلکه عملش را تزئین می‌کند و برای دیگران به نمایش می‌گذارد. « لِيُزَيِّنَهُ بِهِ» خداوند در همین دنیا بنده‌اش را با کار خیرش تزئین می‌کند.

سومین مرحله پرنده‌ای بود که پیامبر آن را در آستین خود پنهان کرد در تأویل آن آمده است که اگر کسی به تو نصیحتی کرد آن را بپذیر. « وَ أَمَّا الطَّيْرُ فَهُوَ الرَّجُلُ الَّذِي يَأْتِيكَ بِنَصِيحَةٍ فَاقْبَلْهُ » نه تنها نصیحت را بپذیر که خود نصیحت کننده را قبول کن« وَ اقْبَلْ نَصِيحَتَهُ »

چهارمین مرحله عقابی بود که از صید پرنده نا امید شده بود و آن پیامبر از گوشت تن خود مقداری به عقاب داد. در تأویل این قسمت باید گفته شود اگر کسی از شما درخواستی داشت به درخواست او جواب بدهید حتی اگر به قیمت اذیت شدن خود شما باشد. جدا کردن تکه‌ای از ران کار خیلی سختی است ولی پیامبر این سختی را تحمل کرد.

پنجم چیز که قرار بود پیامبر از ان فرار کند گوشت گندیده ای بود که دور آن کرم‌ها جمع شده بودند در تأویل این قسمت گفته شده است گوشت گندیده غیبت است که باید از ان دوری کرد

به شما قول داده بودیم در انتهای جلسه ذکری از زبان مطهر حضرت علی بن موسی الرضا بیان کنیم.

در صحیفه‌ی رضویه ص 199 سعد بن سعد از امام رضا(ع) سؤال می‌کند که آقا در سجده‌ی شکر چه ذکری بر زبان بیاوریم حضرت می‌گوید: در سجده‌ی شکر این گونه بگو:

« سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ  وَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُون‏» « پاك و منزه است آن كه اين را رام ما كرد و ما خود بر آن توانا نبوديم. و ما بسوى پروردگارمان بازمى‏گرديم.»

حضرت گفتند بعد از خواندن این آیات ذکر « الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ » را بگوئید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. عیون الاخبار CD  ج 1 ص276


 « أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِهِ إِذَا أَصْبَحْتَ فَأَوَّلُ‏ شَيْ‏ءٍ يَسْتَقْبِلُكَ‏ فَكُلْهُ وَ الثَّانِي فَاكْتُمْهُ وَ الثَّالِثُ فَاقْبَلْهُ‏
وَ الرَّابِعُ فَلَا تُؤْيِسْهُ وَ الْخَامِسُ فَاهْرَبْ مِنْهُ فَلَمَّا أَصْبَحَ مَضَى فَاسْتَقْبَلَهُ جَبَلٌ أَسْوَدُ عَظِيمٌ فَوَقَفَ وَ قَالَ أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ آكُلَ هَذَا وَ بَقِيَ مُتَحَيِّراً ثُمَّ رَجَعَ إِلَى نَفْسِهِ وَ قَالَ إِنَّ رَبِّي جَلَّ جَلَالُهُ لَا يَأْمُرُنِي إِلَّا بِمَا أُطِيقُ فَمَشَى إِلَيْهِ لِيَأْكُلَهُ فَكُلَّمَا دَنَا مِنْهُ صَغُرَ حَتَّى انْتَهَى إِلَيْهِ فَوَجَدَهُ لُقْمَةً فَأَكَلَهَا فَوَجَدَهَا أَطْيَبَ شَيْ‏ءٍ أَكَلَهُ ثُمَّ مَضَى فَوَجَدَ طَسْتاً مِنْ ذَهَبٍ فَقَالَ لَهُ أَمَرَنِي رَبِّي أَنْ أَكْتُمَ هَذَا فَحَفَرَ لَهُ حُفْرَةٌ وَ جَعَلَهُ فِيهَا وَ أَلْقَى عَلَيْهِ التُّرَابَ ثُمَّ مَضَى فَالْتَفَتَ فَإِذَا بِالطَّسْتِ قَدْ ظَهَرَ قَالَ قَدْ فَعَلْتُ مَا أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ فَمَضَى فَإِذَا هُوَ بِطَيْرٍ وَ خَلْفَهُ بَازِيٌّ فَطَافَ الطَّيْرُ حَوْلَهُ فَقَالَ أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ أَقْبَلَ هَذَا فَفَتَحَ كُمَّهُ فَدَخَلَ الطَّيْرُ فِيهِ فَقَالَ لَهُ الْبَازِي أَخَذْتَ صَيْدِي وَ أَنَا خَلْفَهُ مُنْذُ أَيَّامٍ فَقَالَ إِنَّ رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَنِي أَنْ لَا أُويِسَ هَذَا فَقَطَعَ مِنْ فَخِذِهِ قِطْعَةً فَأَلْقَاهَا إِلَيْهِ ثُمَّ مَضَى فَلَمَّا مَضَى إِذَا هُوَ بِلَحْمِ مَيْتَةٍ مُنْتِنٍ مَدُودٍ فَقَالَ أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ أَهْرُبَ مِنْ هَذَا فَهَرَبَ مِنْهُ وَ رَجَعَ فَرَأَى فِي الْمَنَامِ كَأَنَّهُ قَدْ قِيلَ لَهُ إِنَّكَ قَدْ فَعَلْتَ مَا أُمِرْتَ بِهِ فَهَلْ تَدْرِي مَا ذَاكَ كَانَ قَالَ لَا قِيلَ لَهُ أَمَّا الْجَبَلُ فَهُوَ الْغَضَبُ لِعَبْدٍ إِذَا غَضِبَ لَمْ يَرَ نَفْسَهُ وَ جَهِلَ قَدْرَهُ مِنْ عِظَمِ الْغَضَبِ فَإِذَا حَفِظَ نَفْسَهُ وَ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ سَكَنَ غَضَبُهُ كَانَتْ عَاقِبَتُهُ كَاللُّقْمَةِ الطَّيِّبَةِ الَّتِي أَكَلَهَا وَ أَمَّا الطَّسْتُ فَهُوَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ إِذَا كَتَمَهُ الْعَبْدُ وَ أَخْفَاهُ أَبَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا أَنْ يُظْهِرَهُ لِيُزَيِّنَهُ بِهِ مَعَ مَا يَدَّخِرُ لَهُ مِنْ ثَوَابِ الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الطَّيْرُ فَهُوَ الرَّجُلُ الَّذِي يَأْتِيكَ بِنَصِيحَةٍ فَاقْبَلْهُ وَ اقْبَلْ نَصِيحَتَهُ وَ أَمَّا الْبَازِي فَهُوَ الرَّجُلُ الَّذِي يَأْتِيكَ فِي حَاجَةٍ فَلَا تُؤْيِسْهُ وَ أَمَّا اللَّحْمُ الْمُنْتِنُ فَهُوَ الْغِيبَةُ فَاهْرُبْ مِنْهَا»

« حقتعالى به پيغمبرى از پيغمبران خود فرمود كه چون صبح كردى اول چيزى كه پيش روى تو آيد مأيوس مكن آن را و پنجم چيزى كه پيش روى تو آيد از آن فرار كن پس چون صبح كرد آن پيغمبر ميگذشت ناگاه بكوهى سياه و بزرگ برخورد پس ايستاد و نزد خود خيال كرد كه پروردگار من بمن امر كرده است كه بخورم اين را و متحير ماند دوباره نزد خود خيال كرد كه پروردگار من تكليف ما لا يطاق بمن نميكند پس شروع كرد برفتن تا اينكه آن كوه را بخورد هر چه بآن كوه نزديك ميشد آن كوه كوچك ميشد و چون بآن كوه رسيد آن را لقمه ديد آن لقمه را خورد ديد لذيذتر از هر ماكولى است پس از آن گذشت طشت طلائى يافت خيال كرد كه من از جانب پروردگار خود مأمورم كه اين طشت را پنهان كنم پس گودالى حفر نمود و آن طشت را در ميان گودال گذاشت و خاك بر روى آن ريخت چون قدرى گذشت ملتفت شد ديد كه آن طشت ظاهر شد گفت من بعملى مأمور بودم آن را بجا آوردم و چون قدرى گذشت بمرغى برخورد كه عقب آن مرغ بازى بود و ميخواست آن مرغ را شكار كند آن مرغ گرداگرد او ميگشت خيال كرد كه من مأمورم كه اين مرغ را پناه دهم پس آستين خود را گشود آن مرغ در ميان آستين او پنهان شد آن باز باو گفت چرا شكار مرا پنهان كردى و حال اينكه من مدتى است متمادى كه در عقب اين شكار دويده‏ام آن پيغمبر در نزد خود خيال كرد كه من مأمورم كه اين باز را مأيوس نكنم پس يك قطعه از ران خود را كند و نزد باز انداخت و چون قدرى گذشت بگوشت مرده گنديده كرم افتاده رسيد نزد خود خيال كرد كه مأمورم از اين مردار فرار كنم پس فرار كرد و رجوع كرد در منزل خود و چون بخواب رفت در خواب ديد كه كسى باو گفت كه تو بآنچه مأمور بودى عمل كردى اما دانستى مقصود چه بود گفت اما كوه غضب است و بنده چون غضب بر او مستولى شود خود را نمى‏بيند و قدر او مجهول مى‏شود و كسى كه غضب بر او مستولى شود هر گاه خود را حفظ كرد و قدر خود را شناخت و آتش غضب خود را خاموش كرد عاقبت غضب او مثل آن لقمه لذيذ مى‏شود اما طشت زر عمل صالح است هر گاه بنده آن را مخفى بدارد سزاوار است كه حقتعالى آن را ظاهر كند از براى آنكه آن بنده را بآن عمل زينت دهد و ثواب اخروى را ذخيره كند، اما مرغ آن مردى است كه ترا نصيحت ميكند البته قبول كن و در خود نصيحت را پناه بده، و اما باز شكارى آن مردى است كه حاجتى از تو خواهد البته او را مأيوس مكن اما آن گوشت گنديده غيبت است زنهار كه از آن فرار كن. »

 
هديه به پيشگاه مطهر صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف صلوات