.

کرامات و معجزات امام رئوف علیه السلام

۵۸ - پسند امام رضا 

هر بذری برای به کمال رسیدن نیازمند زمان است تا تحت شرایطی خاص رشد کرده  سر از خاکدان طبیعت بیرون آورد. آنجاست که نفس کشیده  قد راست می کند  تا حاصل زحمات باغبان جلوه گر شده به بار نشیند .

 بذر وجود من نیز که سالها در ظلمت جهل خشکیده و بی حاصل شده بود اولین روز ماه مبارک رمضان سال ۱۳۹۰ حیاتی دوباره یافت و از جمود و سردی به گرمی و حرکت درآمد .

بند دور مچ دستم را محکم کرده  مجدداً به آدرس نگاهی انداختم و از منزل بیرون آمدم. شب قبل نشانی کلاس تفسیر قرآن را از یکی از همسایگان ساختمان گرفته بودم، عزیزانی که در این چند سال به دوستان دلسوزی بدل شده خواهرانه تلاش می‌کردند تا مرا نیز به سرچشمه نور متصل کرده، از ظلمت عزلت و خمودی برهانند.

ترجیح دادم پیاده بروم تا به ندای درونی ام بیشتر توجه نمایم .حس می‌کردم آرامشی که مدت‌ها انتظارش را می کشیدم در چند قدمی من است .

به مجلس که رسیدم همه مشغول قرائت قرآن بوده  قاری با صوتی زیبا جزء یک را تلاوت می کرد . فضایی دلچسب و پرانرژی، حسینیه‌ای بزرگ با صندلی هایی در اطراف آن .  گوشه‌ای نشسته شروع به خواندن قرآن کردم. حضور مادرم در مجلس برایم محسوس بود .

 هر زمان سر از قرآن بر‌داشته  به اطراف نگاه می‌کردم او را می‌دیدم که با چهره‌ای متبسم و خندان مرا می‌نگرد.

پس از اتمام قرآن و بیان احکام که حدوداً یک ساعت و نیم به طول انجامید استاد وارد مجلس شده شروع به صحبت نمودند. به ناگاه همه چیز رنگ و بویش عوض شد . سال‌ها بود برای شنیدن چنین معارفی لحظه‌شماری می‌کردم. کلماتی از جنس نور نافذ و مؤثر.  هر آنچه را می‌گفت می‌دید و مستمع را نیز با خود به عالم ملکوت می برد .

رفته رفته حسینیه پر شده خانمها از دو درب ابتدا و انتهای سالن به حیاط و طبقه بالا رفته اما  باوجود ازدحام جمعیت آرامشی خاص بر مجلس حکم فرما بود . هر کس خود مخاطب کلام خدا قرار گرفته به دور از جمع اطرافش به نظاره نشسته بود .

به یکباره دلشوره تمام شدنِ مجلس به جانم افتاد. دلم می‌خواست زمان طولانی شده  هر دقیقه‌اش یک روز به طول انجامیده  تا بخشی از کویر تشنه و تفتیده روحم  نمناک شود .

اما متأسفانه آن یک ساعت به سرعت برق سپری و سیل جمعیت پراکنده شدند. جمعیتی که مشخص بود سالهاست شاگردان مکتب قرآنی اند و هر کدام در هر گروه سنی مطالب ارائه شده را به دقت نوشته متواضعانه در محضر استاد زانوی ادب بر زمین زده کسب علم می نمودند .

تاکنون در عالم واقع در صحرای خشک و بی آب و علف گرفتار نشده بودم اما می توانستم تصور کنم محرومیت ، چگونه انسان را از پا در آورده به  نابودی می کشاند . چقدر حس خوبی داشتم . تشنه ای که امید سیراب شدن داشت به چشمه ای خنک و گوارا دعوت شده بود .

ناگهان چشمم به مچ دستم افتاد، بندی که بسته بودم، نبود. از جا برخاستم، اطرافم را به دقت گشتم اما نبود . به سرعت از منزل خارج شدم. آن بند رشته وصل من به مادر مرحومم بود.

به خاطر آوردم زمانی را که به توصیه همیشگی او بر بالین احتضارش نشسته یس و تبارک خواندم، اشک ریختم و چشمان خیره به کنج اطاقش را که آهسته می‌گریست نظاره کردم و بعدها آموختم چشمان گریان و منتظر محتضراز دیدار با حضرات معصومین حکایت می کند که به وعده خود وفا نموده  به استقبالش آمده‌اند و او با اشک شوق محو جمال بی‌همتای موالی خویش است.

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد                      مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد

و پس از فوت مادرم طبق سفارشی که به من از بین خواهرانم کرده بود لحظه‌ای از او جدا نشدم . حتی تلقین شان را خود به عهده گرفته تا آخرین لحظه بر سر مزارشان نشسته  قرآن و نمازهایی را که سفارش شده بود، خواندم و به هنگام خداحافظی از آرامگاهشان ربان تاج گلی را که مأنوس با تربتشان بود به دست بستم تا بین او و روزمره‌گی‌ام پیوندی ایجاد شود  .

و امروز ، بندی که خود محکمش کردم، باز شده بود. تمام مسیر را بدنبالش گشتم . ناگهان به یاد حضور مادرم در مجلس افتادم . گام‌هایم متوقف شد.

 بندی که به دست بسته بودم  از شروع سیر و سلوکم حکایت می کرد طریقی که با دعای خیر مادر مرا به قرآن صامت و ناطق رسانده بود .

 نفسی عمیق کشیدم . دیگر به آن بند  نیازی نبود . چهره متبسم و خوشحال مادرم حکایت از آن داشت که مرا به آنچه خدا می‌پسندید رسانده بود  . آنچنان غرق در افکار خود  بودم که متوجه رسیدن به مسجد محل نشدم. با صدای اذان به خود آمده حس ‌کردم  همچون زندانی ابدی هستم که تنها با مژده آزادی ، بدون آنکه تغییری در شرایط اش حاصل شود ، طعم خوش رهایی از اسارت را چشیده ، سرمست و مدهوش گشته است .

بی جهت نیست که تاکید شده خواسته‌ها و حوائج‌مان را نزد اولیاء الهی که در رأسشان حضرات معصومین اند برده  آنها را شفیع و واسطه فیض دعاهایمان قرار دهیم، چرا که ائمه اطهار مظهر نام علیم بالذات الصدور خداوندند و بر تمامی نیازهای آشکار و پنهانمان  واقف‌ و اگر مصلحت اقتضاء کرده دعایمان مستجاب گردد تمام جوانب خیر و سعادت دنیوی و اخروی برای خود و اطرافیانمان در طیفی بسیار وسیع و جامع و ماندگار با برکتی غیرقابل وصف در نظر گرفته شده اجابت خواهد شد .همچون توسل به امام رئوف جهت خرید منزلمان .

ده سال پیش زمانی که قصد سکونت در تهران را داشتیم به سفارش خیر خواهانه یکی از دوستان نزدیک یکسال در جهنمی سکونت نموده که شب و روز انتظار رهایی از آن را می کشیدیم. مجموعه آپارتمانی که کمتر واحدی از آن اهل رعایت حقوق شهروندی و حق همسایگی بودند و بدون در نظر گرفتن  قوانین و مقررات آپارتمان‌نشینی حتی در زمان استراحت افراد تا نیمه‌های شب مشغول شب‌زنده‌داری و میگساری و رقص و پایکوبی بوده و ما در آن میان می سوختیم و می‌ساختیم تا سال تحصیلی پایان یافته  امکان جابجایی میسر گردد .

 پس از امتحانات و تعطیلی مدارس، به همراه مادر و فرزندانم به مشهد مقدس مشرف شدیم. همسرم به دلیل اشتغالات کاری ، تهران مانده به دنبال محل مسکونی مناسب نیز بودند.

در آن چند روز هر زمان  حرم مشرف شدیم به جِدّ از حضرت خواستم منزلی مناسب که هم جسممان آرامش داشته و هم روحمان به تعالی و رشد لازم برسد،  عطا فرمایند .

در راه بازگشت، شب در قطار خواب آپارتمانی را دیدم که از هر نظر مناسب بود و  به من گفته شد  این منزل را حضرت برای شما پسندیده‌اند.

دو روز بعد به طور تصادفی زمانی که جهت مهمانی به منزل یکی از اقوام در کوچه‌ها و خیابان‌های محله دروس به دنبال قنادی می‌گشتیم همسرم اشتباهاً به جای اینکه وارد شیرینی فروشی شوند وارد املاکی که دیوار به دیوار آن  بود شده و من همان زمان به امام‌رضا متوسل شده که اگر صلاح می‌دانند در این محل که دارالمؤمنین است و اکثر کوچه‌ها و خیابان‌هایش با بیرق اباعبدالله سیاه‌پوش شده (اواخر ماه صفر بود) و مجالس سخنرانی و وعظ و روضه برپاست برایمان منزلی مناسب خریده از اسارت رهایمان کنند .

پس از چند دقیقه  همسرم به اتفاق صاحب املاک بیرون آمده و ایشان در مورد سه آپارتمانی که امکان بازدیدش بود اطلاعات مختصری را دادند و بالافاصله همسرم گفتند الآن چون وقتمان کم است فقط یک آپارتمان را می‌بینیم .

 باورم نمی‌شد خرید شیرینی به دیدن آپارتمان بیانجامد.

 وارد ساختمان که شدیم ناگهان به یاد خوابم افتادم، دقیقاً همین‌جا را به من نشان داده بودند. حتی رنگ در و دیوارهایش  آشنا بود. آنقدر ذوق‌زده شده بودم که فوراً به همسرم گفتم اگر امکان خریدش هست من همین‌جا را پسندیدم. ایشان با نگاه بدون اینکه سئوالی بکنند علت را جویا شدند و من سربسته گفتم که این منزل همانی است که در راه بازگشت از زیارت امام رضا به من نشان داده گفتند آن را حضرت برایتان پسندیده اند .

حدوداً در کمتر از دو هفته معامله صورت گرفت   و ما به سهولت ، صاحب خانه‌ای شدیم که شروع حرکت سبز من و پیوستن به سرچشمه نور و معرفت بود و مصداق روشن و بارز توسل به حضرت ثامن‌الحجج برای خرید منزلی که فقط یک شرط داشت: «آنچه خود می‌پسندند.» و مگر می‌شود حضرت خانه‌ای را پسندیده همسایه‌ها و محله آنرا نپسندند، آرامش جسمی را تأمین نموده اما به آرامش روحی و روانی بی‌توجه باشند، موجبات رشد اهل خانه را فراهم کرده به رشد کمالی و معرفتی و اعتقادی آنها توجه نداشته باشند ؟ 

حکایت خرید منزل ما حکایت عطیه سلطانی است که بدنبال آن هدایا و پیش کشهای بی شمار ، فراتر از حد وصف و خیال به رعایا عطا شده و هرگز استحقاق و قابلیت رعیت در نظر گرفته نمی شود . به بیانی دیگر همه الطاف و نعمات الهی فضلی است  من حیث لایحتسب که دلیل بر شایستگی بندگانش نخواهد بود .

و من پس از اولین روز ماه مبارک رمضان تصمیم گرفته از خداوند درخواست نمودم یاریم کرده بدون وقفه جلسات قرآنی استاد را پیگیر شوم و ارتباط و انسی دیگر با قرآن را تجربه نمایم.

هر روز با انرژی و نشاط غیرقابل وصف از منزل بیرون  آمده پس از جلسه نماز ظهر و عصر را در مسجد هدایت می‌خواندم و به منزل بازمی‌گشتم.

روز هیجدهم ماه مبارک ، متوجه برنامه شب قدر استاد شده پس از افطار مشتاقانه خود را به مجلس  رساندم . اولین بار بود که شب قدر را در این جمع می‌گذراندم. در ابتدا استاد فرمودند: «امشب شب ناامیدی از فضل و رحمت الهی نیست، هر کس در جمع ما ناامید است از مجلس خارج شود، باید باور داشته باشید آنچه را که تحت نام دعا از خدای سبحان می‌خواهید به شما داده می‌شود، چون صریح آیه قرآن است، «فادعونی استجب لکم» آنچه مستجاب نمی‌شود یا دعا نیست و یا شما فقط از او نخواسته اید .

همان زمان فی‌البداهه بدون هیچ مقدمه‌ای بر زبانم جاری شد: «خدایا  بر این باورم که اگر تمام درختانت قلم شده همه دریاها مرکب ، توان نوشتن کلمه الله و نعماتت را ندارند اما من ناقابل امشب از تو می‌خواهم کلامی که به حافظ و سعدی عطا کردی به من نیز عطا کنی تا به کمک  ابیات و اشعار آنچه را حس می کنم ادا کرده قدمی در جهت اعتلای معارف اسلامی بردارم .

مجلس آن شب به زیباترین و بهترین وجه ممکن به پایان رسید. تا آن زمان جوشن کبیر را به این نحو نخوانده بودم . اکثر مجالس یک نفر  با صدایی خوش جوشن را به سرعت خوانده تا زودتر تمام شود اما آن شب هر فراز با سوز و گداز و اشک و آه خوانده و بعضی از اسماء الهی توضیح داده می شد هرگز این چنین با اسامی خداوند  آشنا و مانوس نشده بودم .

علاوه بر اینکه توسلات و زیارت اباعبدالله و قرآن سرگرفتن  به هیچ مجلسی شبیه نبود و صد البته مخاطب خود را می‌طلبید.

 روز نوزدهم ماه مبارک، زمانی که پس از اتمام جلسه قرآن به سوی مسجد جهت اداء نماز ظهر و عصر در حرکت بودم، به ناگاه مصرعی در ذهنم همچون برق جرقه زد، ابتدا به آن توجه نکردم اما برای بار دوم و سوم تکرار شد، وارد مسجد شدم، قبل از شروع نماز ظهر مجدداً مصرع بعدی به ذهنم خطور کرد، دفتر و قلم  درآورده  اولین بیت را نوشتم، بعد از نماز ظهر و عصر بیت‌های بعدی پشت سر هم به ذهنم هجوم آوردند و تا زمانی که به منزل رسیدم چندین بیت که مجموعاً غزلی را می‌ساخت شکل گرفت.

تعجب کرده بودم، چراکه من حافظه خوبی جهت به خاطر سپردن ابیات و آیات نداشتم و همیشه از این قضیه رنج می‌بردم و هرگز در عمرم مصرعی را خود نسروده بودم، پس این ابیات ردیف و پشت سر هم از کجا آمده بودند؟

 غرق در افکارم بودم که به یاد آوردم شب قبل افتادم که بدون اراده و اختیار چنین دعایی کرده به لطف الهی مورد اجابت قرار گرفته بود. از آن پس به بهانه‌های مختلف ابیاتی مناسب همان موقعیت و زمان یا مکان خاص به ذهنم می‌رسید و من به سرعت آنها را یادداشت و جمع‌آوری می‌کردم. خیلی از روزهایی که از جلسه قرآن خارج می‌شدم متناسب موضوع جلسه و آیاتی که مورد بررسی قرار گرفته بود شعر می‌سرودم و اینهمه به میمنت حضور در جلسات تفسیر قرآنی بود که تحت نام سلطانی علی‌بن‌موسی‌الرضا و عنایت خاص حضرت تفضلاً به من عطا شده بود.

مطالعه مطالب کلاس تفسیر قرآن  و کتبی که جهت کمک به سرودن اشعارم از آنها بهره‌ می‌بردم به قدری برایم دلنشین و جذاب بود که گذر زمان را حس نمی‌کردم تا جائی که  یک روز  پس از نماز صبح تا اذان ظهر بدون وقفه مطالعه کردم و نتیجه‌اش شعری شد شبیه دیوان حضرت امام که آخرین بیت‌اش این‌چنین بود:

افسانه بی من شو در بزم منی من شو              آگه ز مرامم شو گر چون شه شاهانی

با وجود اینکه هرگز اشعار حضرت امام را مطالعه نکرده بودم در بسیاری از مواقع شبیه ایشان شعر سروده غرق در معرفت حضرت حق می شدم . دیگر زمان برایم معنا نداشت. مست از وصالی بودم که واسطه فیض‌اش امام رئوفم بود.

پس از ماه رمضان کلاس‌های تابستانی  و از ابتدای سال تحصیلی ۹۱-۹۰ تمام کلاس‌های جنبی و جلسات استاد در خارج از حوزه را شرکت کردم و اغلب با توجه به فرمایشات ایشان اشعاری را می‌سرودم که کاملاً مرتبط با همان درس و همان موضوع مورد بحث بود.

شکر لله که به یمن نظر پیر مراد                       عافیت هاست در آن بحر پر از امواجم

گر از این پل به سلامت گذرم لطف خداست               ور نباشد نگهش ، از دو جهان اخراجم

به لطف الهی همانطور که حضور هر یک از ما ، در موسسه علمیه السلطان علی بن موسی الرضا که به راستی جنات عدن تجری من تحت الانهار  و باغی از باغ‌های بهشت است و آرامشی خاص از بدو ورود وجود انسان را فرا می‌گیرد ، کرامتی از کرامات امام رئوف است  ، امور جزئی زندگی‌مان که ذکر تک تک آنها امکان پذیر نیست نیز تحت نظارت و توجه خاص حضرت صورت می‌گیرد .

 خداوند را شاکرم که هر آنچه پیش تر رفته بیشتر احساس محبت و ارادت نسبت به پیامبر و آل پیامبر داشته و شبانه روزمان تحت ولایت خاص امیرالمومنین و اولادش به خصوص ثامن الحجج سپری گشته سفره نشین دائمی شان شده ایم .

دلبرا گر بنوازی به نگاهی ما را               خوشتر است ار بدهی منصب شاهی ما را

نون راز نگهت را ز من ار برداری           گاهی اما بشود گر بزنی سر، ما را   



اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 







محتوای مرتبط