.

کرامات و معجزات امام رئوف علیه السلام

۵۵ - ناصر ، شهید زائر

قبل از تماس ستاد معراج الشهداء  مطمئن بودیم ناصر برگشته و دل مادرمان بر سر مزاری که مشتی استخوان در آن است آرام می‌گیرد. هفده سال یعنی یک عمر از مفقود‌الاثر شدن ناصر می‌گذشت و مادرم هرگز بی تابی و اعتراض نکرد . تا مدتها هر روز بر روی پله های مقابل درب ورودی می نشست و چشم به در می دوخت تا یا خودش بیاید و یا خبری از او برسد . گرچه یقین داشت به شهادت رسیده اما بدون جنازه او ، دلش آرام و قرار نداشت .

روزی را که ناصر با دو زانوی ادب در مقابل مادرم نشست و دستان او را بدست گرفته بوسید و ملتمسانه برای رفتن به جبهه اجازه خواست هرگز از خاطرم نمی رود  و مادر نیز با اینکه  تنها یک پسر داشت ممانعتی نکرد، سرش را بوسید و گفت در این برهه از زمان دفاع از اسلام و نوامیس وطن وظیفه شرعی هر یک از ماست تو در خط مقدم و ما در پشت جبهه .من هم مانند هزاران مادر رزمنده دیگر نگران فرزندم هستم اما وظیفه ای است که از آن نمی توان شانه خالی کرد . تو را به خدا می سپارم و دعای خیرم بدرقه راه تو و رزمندگانی همانند توست . فقط مراقب باش که من طاقت شهادت و اسارت و جانبازیت را ندارم و ناصر که از کودکی مطیع اوامر پدر و مادرمان بود طبق درخواست او هیچکدام از آن عناوین را به خود اختصاص نداد جز اینکه در عملیات والفجر ۱ مفقود الاثر شد و به مدت هفده سال همه را منتظر گذاشت گرچه انتظار مادر تار و پودش از جنسی دیگر است و با هیچکس قابل قیاس نیست .

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من                  گر چه نباشد کار من  هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن                   من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود


تقریبا در آن مدت هر روز به دور از چشم دیگران با اشکهایش مسیر برگشتن او را آب و جارو کرده با توسلات پیاپی به ثامن الحجج از حضرت می خواستند ناصر را به او باز گردانند و با وجود اینکه کوچکترین امیدی به زنده بودنش نداشتند اما می خواستند مأمنی جهت دیدار یومیه یا هفتگی شان داشته باشند.

چند روز قبل از اینکه مطلع شویم ، مادر تماس گرفتند و با صدای پر شور و شعف بدون مقدمه گفتند : مطمئن باش همین روزها خبری از برادرت  می رسد .

 دیشب خوابش را دیدم، خیلی سرحال و شاد و بانشاط با من صحبت می‌کرد. به او گفتم چرا خبری از تو نیست، می‌دانی چند سال چشم به راهت نشسته ‌ام؟ با همان شور و شوق جوانی گفت: «مادرجان آمده‌ام پابوس امام‌رضا» با شنیدن این خبر به قدری خوشحال شدم که از خواب پریدم. دلم گواهی می‌دهد به زودی خبری از او به ما می‌رسد.

تمام آن روز فکرم مشغول بود چون اگر خبری از ناصر نمی شد امیدمادرم ناامید و دردشان چند برابر شده  پس از آن نمی دانستم چگونه به چشم های منتظرشان نگاه کنم .

مادرم زن محکم و با صلابتی بود . با علم به اینکه تنها پسرش امانت خداست و مالک حقِ تصرف ، در ملک اش را بدون اذن غیر دارد ، او را راهی جبهه ها کرده بود .

باور داشت پیمانه عمر شهید با عشق لبریز شده  نمی تواند در جهان فانی بسر ببرد . یقین داشت طبق صریح آیه قرآن شهداء پس از انبیاء‌و صدیقین جزو چهار گروه مقرب حضرت حق اند و در قیامت همه افراد به مقام و مرتبه آنها غبطه خورده آرزو می کنند ای کاش جای آنها بودند .

اما با همه این باورها مادر، دلتنگ جگرگوشه اش می شود دلتنگ نگاهش ، صدایش ، خنده هایش ، دلتنگ حضور و دیدارش ، و چه بسا صبر در برابر همه اینها موجب مقام صابرین می گردد .

مشغول جمع کردن میز شام و شنیدن اخبار تلویزیون بودم که به ناگاه خبری نفسم را به شماره انداخت

گروه تفحص ، عده ای از شهداء‌مفقودالاثر عملیات والفجر ۱ را یافته و پیکر مطهرشان را شهر به شهر تشییع نموده و پس از زیارت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام به شهرهای خود بازگردانده تحویل خانواده هایشان می دهد .

همانجا نشستم . مطمئن بودم مادرم تماس می گیرند اما خودم جرأت زنگ زدن به او را نداشتم . در کمتر از پنج دقیقه تلفن زنگ زد . مادرم بود . با خوشحالی گفتند : شک نداشتم ناصر برمی گردد . مطمئنم امام رضا او را برگردانده تا مرا از چشم به راهی درآورد . ناصر در میان شهدایی است که به مشهد مقدس مشرف شده پس از  حج و عمره مقبوله به آغوش ما باز می گردد .

اتفاقا چند روز بعد که دماوند بودیم بدون اینکه مطلع باشیم به کاروان تشییع شهداء والفجر ۱ رسیدیم و ناخواسته در تشییع آنها شرکت کردیم .

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود                    وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او             گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون               پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان               کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان             دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود


یک هفته پس از آن به همراه خانواده جهت تحویل پیکر مطهر شهیدمان رفته و قبل از دیدن پلاکش یقین داشتیم که او ناصر است . با عنایت خاص امام رئوف آمده بود تا مادرم آرام و قرار گرفته بر سر مزارش عقده هفده ساله بگشاید .


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 







محتوای مرتبط