.

کرامات و معجزات امام رئوف علیه السلام
 ۴۹- یا محرم حریم 

سال‌های متمادی حرم امام رضا  مشرف نشده از غم فراق می‌سوختم. تا جائیکه جراحات قلب و حسرت دیدار ناتوانم نموده اما زیارت میسّر نمی شد . مانند این که مانعی مرا به عقب می راند ، شاید می بایست تشنه‌تر می شدم و یا قدر و منزلت یار بی مثال را بیشتر می دانستم .از این حس درونی  جز خدا و حضرتش کسی مطلع نبود . یکبار که دلم در قفس تن بی‌قرار بود رو بسوی مشهد مقدس سلامی داده عرض کردم: «یا امام‌رضا جلوه نام حکیم خداوندید، حتماً مصلحت و حکمتی است  در این هجران . بین دل بیمارم با شما عهد می بندم  هر زمان به یادتان بیافتم آنقدر بگریم تا شعله‌های آتش عشقم وجود ناپاک و آلوده‌ام را سوخته تطهیر نموده آماده وصال کند.

 چند روز بعد ، از دفتر عقیدتی دانشکده دعوتنامه‌ای به این مضمون به دستم رسید ، که در بین صدها دانشجو تعدادی به قید قرعه جهت زیارت امام‌رضا انتخاب شده‌  شما نیز یکی از زوار خوش اقبال می باشید . از خوشحالی نمی‌دانستم چه باید بکنم، آرزوی چند ساله‌ام در شرف تحقق بود . هجده نفر از دانشجویان  با کاروان خانواده‌های نیروهای مسلح که روحانی بسیار فهیم و صاحب نفسی داشتند راهی شدیم. ایشان مفتخر به خادمی زوّار علی‌بن‌موسی‌الرضا بوده در مشهد نیز از هیچ کاری برای زائرین حضرت دریغ نمی‌کردند. بعد از هر وعده‌ غذایی عضو ثابت  شستن ظروف و دیگ‌های بزرگ  بودند . عبا و عمامه را درمی‌آوردند و بعضی مواقع داخل دیگ‌ها رفته  آنها را می‌شستند و به خانم‌ها می‌گفتند: «شما اصلاً اینجا نیائید که این‌ها کارهایی مردانه است.» از طرفی نصایح و مواعظشان به قدری دلنشین وبرخاسته از جان بود که  دل هر مخاطبی را تحت تاثیر قرار می داد . یک شب کاروان را جمع کرده  گفتند قبل از اینکه حرم مشرف شویم می‌خواهم با بیان داستانی به خود و شما یادآور شوم  کجا آمده‌ایم  تا قدر این مکان را بیشتر بدانیم .

نقل کردند شخصی هنگام اثاث کشی به منزل جدید متوجه سگی می شود که زایمان کرده و بهمراه  بچه ‌هایش به آنجاپناه آورده. به ناچار سگ‌ها را از خانه خارج و در جایی رها کرده به سختی  خانه را تطهیر می کند . شب اول در خواب می‌بیند به زیارت حضرت مشرف شده، وارد رواق ضریح مطهر که می‌شود، حضرت از ضریح بیرون آمده فریاد می‌زنند تو با من چه کردی؟ هراسان از خواب بیدار شده وحشت می‌کند اما احتمال می‌دهد خواب آشفته‌ای بوده، مجدداً می‌خوابد و سه بار این خواب تکرار می‌شود و حضرت می‌فرمایند: «تو با من چه کردی که این سگ مرا رها نمی‌کند؟» . صبح به دنبال سگ ها گشته آنها را پیدا کرده جا و غذایی برایشان مهیا نموده پناهشان می‌دهد.

 پس از نقل این داستان فرمودند به آستانی پا می گذاریم که اگر سگی نجس العین به آنجا پناهنده شود مورد محبت و حمایت واقع می شود چه رسد به ما که جزو محبین اهل بیت و خواص مسلمین هستیم . ارزش هر مکان به مکین (صاحب مکان ) است. قدرحریم قدس رضوی  را بدانیم که بر صاحبخانه ای همچون امام رضا وارد می شویم . با حفظ آداب زیارت و ادب حضور وارد شده حتی‌المقدور تمام لحظاتی که در حرم هستیم حضور قلب داشته، ثناگوی وجود نازنین علی‌بن‌موسی‌الرضا بوده و یا مشغول  زیارت و دعا و عبادت باشیم در غیر این صورت از حرم خارج شویم چرا که حرم حریم داشته و صاحبش محترم است.

 من ناقابل که تا آن زمان خود بی‌قرارِ وصال بودم بیشتر منقلب شده با زبان دل  خدمت حضرت عرض کردم: «آن سگ در حریم شما مورد عنایت قرار گرفت و شیعه امیرالمؤمنین را مجبور کردید ملجأ و پناهی برایش فراهم کند. من از آن سگ که کمتر نیستم، به شما پناهنده شده ام، اکنون تنها ملجاء  من شمائید. خود، مرا به درگاهتان فرا خوانده‌اید، پناهم دهید .»

آمدم ای شاه ، پناهم بده                        خط امانی ز گناهم بده

ای حَرمَت ملجأ درماندگان                     دور مران از در و ، راهم بده

ای گل بی خار گلستان عشق                   قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم                    اِذن به یک لحظه نگاهم بده


با دوستان راهی حرم شدم . انقلابی در وجودم رخ داده آشفته و پریشان بودم . احساس خجالت و شرمساری کرده  توان نزدیک شدن به ضریح مطهر را نداشتم . پس از گذشتن از چند صحن  وارد حرم  شدیم هر یک از دوستان  برای زیارت  به گوشه‌ای  رفتند . من نیز از پایین پای حضرت  تا پله‌ های  منتهی  به رواق ضریح مطهر، آمدم اما نمی‌توانستم جلوتر بروم، حس می‌کردم وجود ناپاک و آلوده‌ای چون من چطور می‌تواند وارد حریم رضوی شود. اشک  ‌ریخته ناله می ‌کردم اما قدم از قدم بر‌نمی داشتم. همان‌جا زیارتنامه و نماز خوانده و آنچه بر دلم سنگینی می کرد گفتم و  در آخر عرض کردم هر زمان شما اذن دخول دهید جلوتر آمده، به ضریحتان پناهنده می‌شوم، در غیر این صورت هرگز توان چنین جسارتی را ندارم و از حرم خارج شدم.

 چند روزی که در مشهد بودیم به همین منوال گذشت و هر لحظه بر شوق و طلبم نسبت به وصال یار افزوده می‌شد. شیدایی خاصی وجودم را تسخیر کرده بی‌خود از خود شده با وجود غوغای درونی ، حفظ ظاهر می کردم . تا روز آخر جهت زیارت وداع وارد حرم شده می‌سوختم و از درون زبانه می کشیدم . مجددا از پایین پای حضرت وارد شده رو به ضریح مطهر ایستاده عرض کردم: «یا علی بن موسی الرضا شما کریم ابن کریم اید.  آباء و اجدادتان همه کریم اند و سیره شما خانواده کرامت است ، من به اراده خود بدین جا نیامده بلکه کرامتتان مرا به این سرا آورده است . چشم امید به تطهیرتان دارم . نگذارید با کدورت و ظلمتی که بر دوش می کشم برگردم . امام رئوفم مپسندید با حسرت وصالتان از بهشت رضوی خارج شوم .

حال جسمی و روحی خوبی نداشتم. زیارتنامه و زیارت وداع را خوانده شروع به خواندن دعای امام‌زمان کرده  تا عبارت «السلام علیک یا خلیفه الرحمن» را خواندم ، حالم دگرگون شد . ناخودآگاه  به سجده افتاده  اشک می ریختم و ناله می‌ کردم . یک لحظه حس کردم روح از بدنم جدا شد و جانم روی سینه‌ قرار گرفت. اما رفته رفته احساس سبکی خاصی کردم، مثل یک قبض روح، در همان حال سر از سجده برداشتم . سید جلیل‌القدری  دست آقازاده حدود ۱۱ساله ای را گرفته در میان جمعیت کنار ضریح به من اشاره می کردند ، بیا.

من دیوانه‌وار و غیرعادی و بدون کنترل به طرف ضریح دویدم آنها ایستاده‌ بودند و با هم صحبت می‌کردند. می‌خواستم جلوتر بروم ولی جرأت نمی‌کردم، متعجب بودم چگونه یک مرد در میان خانم‌ها ایستاده ، با تحیّری خاص که الآن وقتی به یاد می‌آورم حالم دگرگون شده بدنم به لرزه می افتد .

نمی‌دانم چه پیش آمد آیا تشرّف بود یا خیر ؟ آیا وجود نازنین علی‌بن‌موسی‌الرضا و جواد‌الائمه بودند، من  نمی‌دانم. چیزی که برای من پیش آمده بود اذن دخول به حریم رضوی بود.

پس از آن صحنه ، ثقل و سنگینی که روی دوش خود حس می کردم برداشته و فتح بابی صورت گرفت . به چشم می دیدم ، فضا دگرگون و موانع وصول برطرف شده است  . خدا می‌داند پس از آن چه عنایاتی به من شد که تا به امروز در مورد آن به احدی چیزی نگفته‌ام و نخواهم گفت و تنها دلیل بازگویی این مسائل ، ناشناس بودن ما در بیان کرامات حضرت است.

 چند ساعتی حالم بد بود، دقیقاً حس می‌کردم قبض روح شده‌ام. به قدری ناتوان شده ناله کرده بودم که رمقی برایم  نمانده بود. از گروه اول که به راه‌آهن رفته بودند جا ماندیم. همراهانم به مجرد اینکه مرا دیدند متوجه حالات غیر عادی من شده گفتند: «نمی‌گذاریم قدم از قدم بردارید، مگر اینکه به ما بگویید چه شده؟» و من که از اولین طواف بر گرد یار بازگشته بودم، مست وصال و غافل از اطراف خویش با حالتی آرام گفتم مگر قرار بود اتفاقی بیافتد؟ گفتند: «بله، شبی که عازم مشهد بودیم، در راه تفّالی به حافظ زدید که از دیدار آشنا گفته بود و اینکه خواسته‌تان تحقق پیدا خواهد کرد . همانجا همه  نیت کردیم  اگر زیارتمان قابل قبول و مورد تأیید بود کرامتی  به ما نشان دهند  و چون برای ما مورد خاصی پیش نیامده اطمینان داریم که دیدار آشنا برای شما حاصل شده.» اما من مأمور به گفتن نبوده  باید کتمان می کردم، چیزی نگفتم و در درون خدا را شکر کردم که إن‌شاء‌الله زیارتمان قابل قبول بوده است.

پس از آن مجددا خود را به ضریح رسانده عرض کردم یا‌امام‌ رئوف خدا نکند بروم و مجدداً جگرم آب شود تا دعوتم کنید. من تحمل دوری و فراق  ندارم. به جای اینکه دوازده سال یکبار مرا به خود بخوانید هر ماه و سال دوازده بار دعوتم کنید و منت بر سرم بگذارید تا عتبه‌بوسی نموده، خود را به وصالتان برسانم .

 به لطف و عنایت حضرت در عرض چند ماه بارها مشرف شده و از آن سال به بعد هر سال چندین مرتبه توفیق زیارت حرم مطهر و إن‌شاء‌الله صاحب حرم نصیبم گشته است  تا در این رفت و شدها عاشقی به ثبات رسیده، محرم حریم گردیم.

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را                       چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

سروبالای کمان ابرو اگر تیر زند                         عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را

دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت                  سر من دار که در پای تو ریزم جان را

کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسن                   تا همه خلق ببینند نگارستان را

همه را دیده در اوصاف تو حیران ماندی                  تا دگر عیب نگویند من حیران را

لیکن آن نقش که در روی تو من می‌بینم                  همه را دیده نباشد که ببینند آن را



اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم
 







محتوای مرتبط