.

کرامات و معجزات امام رئوف علیه السلام

۴۵- حسین

سی سال پیش پنج ماهه باردار بودم که توده‌ای  در سینه‌ام احساس کردم، با مراجعه به پزشک و انجام ماموگرافی و سونوگرافی تشخیص سرطان سینه داده شد . محل  تمور دچار خونمردگی و کبودی شده  هر روز به میزان آن اضافه می‌شد . به متخصصین زیادی مراجعه کردم . همه بالاتفاق نظرشان بر نمونه برداری اولیه و در صورت لزوم برداشتن عضو بود که بعلت بارداری هر دو  طی یک عمل جراحی انجام و با احتمال خطر برای جنین و یا مادر سزارین هم در همان زمان انجام می‌ گرفت .

بدلیل بیماری و وخامت وضعیت عمومی من ، در خانه  گرد مرگ پاشیده شده همه چیز سرد و بی روح بود هیچ امیدی به آینده نداشتیم و زندگی را تمام شده می دیدم .

تقریباً کار هر روز ما مراجعه از این پزشک به آن پزشک بود .در آن سال‌ها این بیماری خیلی شایع نبود و روش‌های درمانی نیز پیشرفت امروزه را نداشت و فرهنگ پیشگیری از سرطان و چکاپ سالانه امر متداول و مرسومی نبود از این رو سرطان سینه  از جمله بیمارهای کشنده و مهلک به حساب می‌آمد.

 ماه رمضان بود . با دلی شکسته و وجودی خسته از مطب دکتر بیرون آمدم. قرار بود بیمارستان بستری شده نمونه برداری و سپس ، عمل جراحی انجام شود . با وجود اینکه روزه نبودم اما حال و هوای ماه رمضان و انس با قرآن حس عجیبی در من ایجاد کرده بود. بی‌اختیار نگاهم به سوی شرق که منتهی به مشهد‌ مقدس می شود افتاده اشکم جاری و روحم به سوی حرم امام رضا پر کشید. برق نگاهم در کمتر از لحظه‌ای خود را به پشت پنجره فولاد رساند و مرا دخیل حرم امام رئوف نمود . سردی پنجره های مشبک فولادین را در میان دستانم حس می کردم و در عالم رویا پیشانی ام را به آنها تکیه داده به ضریح مطهر چشم دوختم و از سویدای دل ناله سر دادم ، دخیلک یابن رسول الله یا علی بن موسی الرضا ...

همان شب یکی از دوستان آدرس پزشک حاذق و متدینی را به ما داده سفارش کرد «حتماً قبل از عمل جراحی به ایشان هم مراجعه کنید.» از این رو صبح زود ، به درمانگاه بیمارستان مراجعه و در اولین معاینه دکتر فرمودند: «چند روز پشت سر هم باید تحت نظر قرار بگیرید تا روند پیشرفت را بررسی نمایم.»

از بیمارستان که بیرون آمدیم همسرم مرا به منزل رسانده  خودشان برای نماز جماعت ظهر و عصر به مسجد محل رفتند . گویا پس از نماز به امام جماعت  التماس دعاگفته و ایشان پس از مطلع شدن از بیماری بنده فرموده بودند: « از طبیب اصلی غافل نشوید .»

مشغول آماده کردن افطار بودم همسرم به منزل آمده گفتند : «بلیط مشهد خریده ام، امشب مسافریم.» باورم نمی شد به این سرعت طلبیده شده باشیم . به لطف خدا در پرواز اذیت نشده  بدون تأخیر وارد مشهد مقدس شدیم. سر از پا نمی‌شناختم، اواخر بهار بود و هوا  لطافت خاصی داشت، جان و روحم برای رسیدن به حرم پَر می کشید ، بعد از استراحتی مختصر راهی شدیم، حرمی بی‌نظیر و به یادماندنی .

هرگز عجز و درماندگی آن زمان را فراموش نمی کنم . شنیده بودم بیماری جزو معدود مواردی است که انسان را مضطر و زمینه را جهت تسلط شیطان فراهم می نماید تا جائیکه حضرت ایوب با تمام مشکلاتی که با از دست دادن اهل و مال و خانه و سرمایه  برایشان  پیش آمده بود از تسلط شیطان نهراسیدند اما زمانیکه به بیماری و ضعف جسمانی مبتلا شدند از وساوس شیطان و خواطر سوء به خداوند پناهنده شده خود را مصون از مکر شیطان ندیدند .

از این رو به محض ورود به باب الجواد پس از خواندن اذن دخول عرض کردم امام رئوفم آمده ام تا در حصن حصین رضوی پناهنده شده جسم و جانم را به شما بسپارم . نمی خواهم لحظه ای از ذهنم بگذرد که چرا من ؟ چرا زمانیکه در آستانه مادر شدن قرار گرفته ام ؟ چرا اکنون که زندگی ما به ثمر نشسته است ؟ و هزاران علامت سئوالی که در ذهن هر  مضطری نقش بسته از دایره رضا و تسلیم دورش می کند .

می خواهم مصادق آیه ...و بشّر المخبتین باشم چرا که آموخته ام اخبات تسلیم محض بنده در مقابل مقدرات الهی است .

گام‌هایم کوتاه و نفس‌هایم به شمارش درآمده بود. اشک می‌ریختم و ناله می‌زدم و در کنارم همسرم ، می‌سوخت و زاری می‌کرد، از سوزش او وجودم شعله‌ور و از شعله‌های من او آتش می‌گرفت. هر دو یک خواسته داشتیم . مسیر حرم تمامی نداشت، حس می کردم طولانی تر از قبل شده گرچه  راه  همان راه  همیشگی بود اما من  توان از کف داده بودم.

با رسیدن به ورودی صحن انقلاب همسرم به رسم ادب قدمگاه زائرین را بوسیده  و من نیز درب ورودی را به نیت دستان مبارک حضرت بوسیدم و با سلامی که از جان برمی‌خواست اظهار ادب و ارادت نموده، وارد شدیم.

پاهایم مرا به سوی موقفی می‌کشاند که  روز قبل تیر نگاهم را دخیل آن کرده بودم . در مقابل پنجره فولاد ایستادم، جایی  دقیقاً مقابل ضریح مطهر، چقدر احساس نزدیکی ‌کرده  نیازمند  این حضور بودم . اشک مجالم را بریده، کلمات یاریم نمی‌کرد، هق‌هق گریه‌هایم اطرافیانم را به ماتم نشانده بود. چگونه او مرا فرا خواند، طبیبی که  خود به دنبال مریض ‌فرستاده  در محضر خویش حاضرش نموده بود . نمی‌دانم چه گفتم و شنیدم، چه دیدم  و چه شد ، فقط به یاد می آورم پس از دقایقی طولانی ، به کمک همسرم  به کناری آمده سپس وارد حرم مطهر شدیم .

باور نمی کردم راه رسیدن به ضریح اینقدر خلوت باشد . در کمتر از چند دقیقه خود را به کنار ضریح مقدس رساندم .

 مانند آن بود که فرزندی بعد از سال‌ها دوری از پدر، خود را به آغوش باز و پر مهرش رسانده در فضایی مملو از عطوفت و صمیمیت به گوش جان می شنود که : فرزندم ، خوش آمدی مدتی است منتظرت بوده‌ام همه درها به رویت باز باز است، قدم از خویش بیرون نِه جلو بیا هر آنچه می خواهی بطلب ، هر آنچه سینه ات را به تنگ آورده بگو تا آسوده شوی . من طالب دیدارت بوده ام و اکنون هنگامه وصال است ...

 پاهایم  سست شده سرم گیج رفت و در کنار ضریح از حال رفتم  به کمک دیگران خود را به کنار دیوار رسانده پس از مدتی زیارتنامه و دو رکعت نماز خواندم و از حرم خارج شدم .

یکی از دوستان همسرم آدرس منزل آمیرزجوادآقا تهرانی را داده بودند ، فردای آن روز خدمت ایشان رسیده توصیه کردند : «مرتب ذکر بگو حتی زمانیکه  نیمه شب از خواب بیدار می‌شوی و سعی کن مدام قلب و زبانت ذاکر خداوند باشد.»

 به نیت شفا از غذای حضرت هم خوردیم و سه شب مشهد ماندیم و شنبه مجدداً در بیمارستان خدمت دکتر  رسیدیم، من روی تخت دراز کشیدم تا معاینه شوم . از پشت پرده شنیدم  دکتر به همسرم گفتند : «چرا چهارشنبه نیامدید؟» همسرم جواب دادند: «رفتیم زیارت امام‌رضا.» به محض شنیدن این جمله گفتند : «من دیگر کاری نمی‌کنم، امکان ندارد بیماری را که حضرت نظر کرده باشند من معاینه کنم . هرچه همسرم اصرار کردند، دکتر گفتند : «من که باشم  بعد از معاینات طبیب اصلی مجدداً معاینه و معالجه کنم.»


من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم             لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو                   که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم


به من هم گفتند: «خانم شما معالجه شدید، دیگر نگران نباشید، من هم دعاگوی شما هستم.» من متحیر و همسرم همچنان مُصرّ برای معاینه و دکتر مصمم بر اتمام معالجات پزشکی.

به ناچار با  بلاتکلیفی  به منزل برگشتیم و از همان زمان رفته رفته کبودی و خونمردگی برطرف و بعد از آن هیچ اثری از آثار تومور در من دیده نشد.

تحت نظر طبیبی قرار گرفته بودم که درمانش بی نظیر بود . امام رئوفی که با یک زیارت و تسلیم در برابرش شفایم داده بود .

بعدها آموختم یکی از معانی اخبات که آیه ۳۴ سوره حج  ...و بشّر المخبتین  اشاره به این صفت مومنین دارد این است که شتر به بیماری دچار می شود که لابلای موهای بدنش موجوداتی ریز مانند کرم جای گرفته باعث خارش و اذیت او می گردد . از این رو، او بی حرکت و آرام روی زمین می نشیند و پرندگانی کوچک با منقارهای تیزِ خود از آنها تغذیه کرده لابلای موها را پاکسازی می نمایند و باوجود اینکه این کار برای شتر بسیار دردناک است بدون حرکت می ماند چرا که با کوچکترین حرکت پرندگان ترسیده پرواز نموده دیگر به سمت او نمی آیند . به این عمل شتر اخبات گفته و مومنین اگر به این مرحله رسیده خود را بدون چون و چرا تسلیم محض حضرت حق و به تبع آن پیامبر و آل پیامبر نمایند طبق صریح آیه قرآن مورد بشارت قرار گرفته به مقام صابرین نائل می شوند .

به لطف خدا شب عاشورا پسرم به دنیا آمد . نامش را حسین نهادیم تا از احیاء کنندگان ارزشهای اسلامی و از یاوران جان برکف امام زمانش باشد .


دل هر که صید کردی نکِشد سر از کمندت             نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت

به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن             که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت

تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا              اگر التفات بودی به فقیر مستمندت

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم







محتوای مرتبط