.

 کرامات و معجزات امام رئوف علیه السلام

۴۳- عمری دوباره

زمستان‌های سی چهل سال پیش مثل الآن نبود، هوا به قدری سرد می‌شد که مغز استخوان آدم تیر می‌کشید. برف از اوائل پاییز می‌بارید و تا اواسط بهار کوچه‌ها و خیابان‌ها مملو از یخ و برف بودند. از جمله صحنه‌های زیبا و آرامش‌بخش شب‌های سرد دیدن بارش آرام برف در روشنایی چراغ‌های برق خیابان‌ها بود. یکی از همان شب‌های سرد زمستان پدر و مادرم با من که کودکی چند ماهه بودم به پابوس حضرت مشرف می شوند . دو سه روز از سفرشان نگذشته بود که من  بیمار شده در مدتی کوتاه آب بدنم را از دست داده به واسطه تب بالا و کم‌آبی شرایط خطرناکی پیدا می‌کنم. به پزشک مراجعه کرده تشخیص می‌دهند بدلیل از دست رفتن آب بدن و پیشرفت سریع بیماری امکان زنده ماندنم خیلی کم است . مادرم که خیلی بی‌تابی می‌کردند مرا به بیمارستان منتقل کرده اما پدرم راهی حرم شده  پشت پنجره فولاد دخیل می‌بندند و از حضرت شفای مرا طلب می‌کنند. از طرفی بیمارستان به دلیل کمبود امکانات  پذیرش نداده ، مادرم عاجز و درمانده مرا به منزل برده سعی می‌کنند آرامم کنند تا بخوابم خودشان هم از فرط خستگی به خواب می روند .

 در خواب می‌بینند، آقایی با شال سبز و چهره‌ای نورانی وارد می‌شوند و برگه‌ای سبز رنگ را به من داده می روند . از خواب می‌پرند و می‌بینند تب من پایین آمده کمتر ناآرامی می‌کنم . به لطف خدا و عنایت خاص حضرت‌رضا ساعت به ساعت حالم بهتر می‌شود، به گونه‌ای که وقتی پدرم به منزل برمی‌گردند اثری از بیماری در من مشاهده نمی‌کنند و بی‌اختیار سجده شکر کرده  اشک می‌ریزند و از حضرت تشکر می‌کنند. در واقع حضرت عمر دوباره‌ای به من بخشیده از مرگ حتمی نجاتم داده بودند . خاطره آن زمستان سرد و غمگین و غریب‌نوازی حضرت هرگز از یاد آنها نمی‌رود.

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                            واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند                               باده از جام تجلی صفاتم دادند


 







محتوای مرتبط