.

کرامات و معجزات امام رئوف

۳۵- تحت تکفل


پس از فوت پدرم  با برادر و مادرم زندگی می کردم . پدرم ملّاک و بسیار متمول بود و چون تعداد بچه‌ها زیاد بودند بین ورّاث یکپارچگی وجود نداشت . با وجود اینکه سرمایه زیادی داشتیم اما نمی‌توانستیم از آنها استفاده کنیم. خرج خانه را برادرم تامین می کرد و به لطف خدا به عزت روزگار می گذراندیم .

 حدود بیست سال پیش مادرم به رحمت خدا رفتند و من ماندم با برادری که در شرف ازدواج بود. می‌دانستم بعد از تشکیل زندگی مشترک مجبور می‌شود نان‌آور من هم باشد اما طبیعتم  قبول نمی‌کرد نان‌خور زوج جوانی  بشوم که از خودم هم کوچکترند . همیشه ندایی در درونم می گفت : اگر زندگی سلطانی می خواهی به ثامن الحجج متوسل شو . از این رو یک روز بدون اینکه از قبل برنامه ریزی کرده باشم همچون بُراده ای آهن ، جذب آهن ربا شده به پابوس امام‌رضا مشرف شدم .

هرگز تنها سفر نکرده بوده حس می کردم احساس غربت کنم اما در حرم غریب خراسان خود را بی پناه نمی دیده احساس یتیمی و بی کسی نمی کردم . رأفت حضرت بی نیازم کرده بود .

پیش از آن زیارت با تصور اینکه پس از ازدواج برادرم  تنها می شوم دلم شور می افتاد و اذیت می شدم اما در کنار حضرت همه دلواپسی ها و نگرانی هایم از بین رفته بود .

 قبل از اینکه وارد رواق های حرم شوم طوافی دور صحن ها کردم . همه جا برایم آشنا و مأنوس بود . زیارتهای مکرر و بازی های کودکانه در صحن ها و رواقهای بزرگ  با سقفهای بلند و آیینه کاری شده همه  خاطراتی زیبا از ایام کودکی تا به امروز بود که تا پایان عمر از خاطرم محو نمی شود .  صحن انقلاب یا  سقاخانه اسماعیل طلا  را بیش از جاهای دیگر دوست داشتم . بهشتی مجسم با دورنمایی وصف نشدنی . از هر دری که وارد می شویم گنبد و مناره ها با ایوان طلا و پنجره فولاد چشم اندازی است به فراسوی عالم ماده که زائر را به خود فرامی خواند .

و سقاخانه ای در میانه صحن که تشنگی زوار از راه رسیده را فرو نشانده همچون چشمه زمزم  روح و جانرا صفا بخشیده صیقلی می کند .

بر سر مزار مرحوم نخودکی مانند همیشه فاتحه و ملک و یس خواندم و از درب ورودی ایوان طلا وارد حرم شدم .  روحیه ام خوب بود اما جسمم تعریفی نداشت . صدای گام‌های بی‌رمقم دلم را به درد می‌آورد. خود را به ضریح رساندم چقدر احساس نیاز و فقر می کردم . حالم دگرگون بود و اشکهایم جاری . کیلومترها راه آمده بودم تا حرف بزنم اما هیچ کلمه و کلامی را پیدا نمی کردم تا گویای حالم باشد .


گفته بودم چو بیایم غم دل با تو بگویم            چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی


یک لحظه حس ‌کردم حضرت از ضریح مطهر قدم بیرون نهاده گامی به سویم برداشته، همچون پدری مهربان که به انتظار فرزندشان بوده اند و اکنون او از راه رسیده تا  همه ناملایماتش را بگوید ، مرا به خود می‌خوانند .

به یکباره قفل زبانم گشوده شد . گفتم  و گریستم و ملتمسانه درخواست کردم  تا هرگز محتاج غیر نبوده دستم را به سوی احدی دراز نکنم و تا پایان عمر جیره‌خوار مادی و معنوی حضرتش باشم و بس. نمی‌دانم چند ساعت و چگونه گذشت اما زمانیکه به خود آمدم آرامشی بر وجودم مستولی شده بود، آرامشی نه از جنس خاک که افلاکی و از جنس نوربود و وجودم را از سردی و رخوت به گرما و حرکت درآورده مشتعل از عشق و امید نموده بود .

شاید سالها این چنین زیارتی را تجربه نکرده بودم . همه لحظاتش حضور بود و حضور ، زیارت خود امام نه حرم و رواق و ضریح . سلامی در اوج عجز و نیاز و وداعی با سوز فراق ، مرا راهی دیاری کرد که به آن تعلق داشتم .

 دو روز بعد از بازگشتم یکی از املاک پدرم که حدود سی‌ و پنج سال فروش نرفته بود به طور معجزه‌آسایی فروخته و سهم چند نفر از ورّاث که یکی از آنها من بودم، داده شد. گرچه مبلغ خیلی زیادی نبود اما کفاف زندگی مرا می داد و فراتر از آنچه تصور می کردم رفاهیاتم را فراهم می نمود . یقین داشتم این آسایش فقط و فقط به برکت ولی نعمتم امام‌ رئوف  است . طی چند سال املاک مختلف فروخته و سهم من نیز پرداخت شد اما هیچکدام برکت آن سهم اولی را نداشت. از این رو پولی که نظر کرده حضرت بود را نگاه داشته‌ فقط به میزان برکت مالم خرج می‌کردم و هنوز آن پول موجود است  و از آن استفاده می کنم  و تا به امروز نه تنها محتاج احدی از اطرافیانم نشدم  که مشکلات مادی دیگران را نیز در حد وسع‌ام برطرف نموده بدون انتظار باز پرداخت آن ، هزینه می نمایم . خداوند را شاکرم که بر سر خوان بیکران ثامن‌الحجج قرار گرفته از طعام  معرفتی بی‌کرانش بهره‌مندیم .


نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد             عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد            چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل            تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد


 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 







محتوای مرتبط