.

کرامات و معجزات امام رئوف

30- معجزه

وقتی یاد روزهایی می افتم که مادرم زنده بودند و ما از نعمت وجودشان بهره‌مند ، و حالا فقط خاطره ای برجای مانده ، حالم دگرگون می‌شود .

به خصوص چند سال قبل از فوتشان خیلی درد کشیدند و اذیت شدند، گرچه مصیبت مرگ برادرم روی سینه شان سنگینی می کرد اما هرگز شکوه و شکایتی از مقدرات الهی نکردند ، غصه‌ها را در دل ریختند و شمع وجودشان رفته رفته رو به خاموشی رفت و بعد از مدتی  به بیماری شبیه سرطان دچار شدند که یکی از علائم‌ آن جمع شدن تقریباً ده لیتر آب از کمر تا پایین پاهایشان  بود به گونه‌ای که پوستشان مانند شیشه نازک و شکننده شده  و تحمل برخورد حتی لباس نخی و ملحفه با بدنشان را نداشتند . مدتی در بیمارستان بستری  و عمل شدند اما  نتیجه‌بخش نبود. چه شب‌ها و روزهایی را در بیمارستان گذراندیم، غربت هر جا و به هر شکل که باشد سخت و توانفرساست اما تنهایی و بی‌کسی در بیمارستان خیلی اذیت کننده است . روزهایش شب نمی‌شود و شب‌ها به صبح نمی‌رسد، به خصوص اگر بیمارتان بدحال و بی‌قرار باشد. از این رو  بیشتر تمایل داشتیم در منزل از ایشان پذیرایی نمائیم.

  زمان جنگ تحمیلی بود و تهران زیر آتش موشکباران عراق ، حس ناامنی و ترس و وحشت در همه محله‌های شهر موج می‌زد، هرچه ما به مادر اصرار کردیم منزل یکی از بچه‌ها بستری شوند، نپذیرفتند و ناگزیر به منزل خودشان در میدان منیریه منتقل شدند. چند شب نگذشته بود که موشکی در نزدیکی محل سکونتشان منفجر و موجب تخریب دیوار اطاقی که مادر در آن بستری بودند، شده  به کمک نیروهای امداد آتش نشانی بدن متورم‌شان را از زیر خرده‌ شیشه ها و دیوار فروریخته ، بیرون آوردیم . به لطف خدا صدمه‌ای ندیده بودند. چه بسا بدلیل توسلات مدام ایشان به حضرات معصومین بخصوص امام رضا باعث شده بود آسیب نبینند .

پس از آن حادثه مادر را منتقل به آپارتمان دیگری در نزدیکی تهران کردیم. یک شب که درد امانشان را بریده بود نیمه های شب به امام‌رضا متوسل و از حضرت شفای پاهایشان را طلب می کنند. ما همیشه سعی می کردیم  از صبح کنارشان باشیم اما شب از اطاقشان بیرون می‌آمدیم تا راحت باشند گرچه گوش به زنگ بودیم و در صورتیکه کاری داشتند سریعا خود را می‌رساندیم .

 نیمه‌های شب با صدای ناله مادر از خواب پریدم و خود را به کنار تختشان رساندم، دیدم اشک می‌ریزند و به پاهایشان اشاره می‌کند، ملحفه را کنار زدم، هیچ اثری از تورم و آب زیر پوست به چشم نمی خورد، پوستشان خشک خشک شده  از کمر تا نوک پا سالم سالم بود، زبانم بند آمده صدایم در گلو حبس شده بود، معجزه را به چشم می دیدم ، اشک شوق ریخته سر و صورتشان را ‌بوسیدم. مادر گفتند: «شما که خوابیدید من از درد به خود می‌پیچیدم رو به سوی مشهد کرده و عرض کردم : یا امام‌رضا شما را به مادرتان حضرت‌زهرا ، به تنها فرزندتان جواد‌الائمه ، قسم می‌دهم امشب پاهای مرا شفا بدهید، خجالت می‌کشم که حتی برای نماز خواندن نمی‌توانم بنشینم و باید خوابیده نماز بخوانم ، شما خود شاهدید که چگونه ضجر می کشم درد امانم را بریده از وضعیت کنونی خسته شده ام .

 نالیدم و ضجه زدم تا خوابم برد. در خواب دیدم حضرت تشریف آوردند و یک ربان سبز دور ران من بستند و فرمودند: «خوب شدید، می‌توانید بلند شوید.» چشم باز کردم، هیچ اثری از تورم و آب زیر پوستم نبود.

وقتی صبح فردا پزشک معالجشان که از بستگان نزدیک هستند تشریف آورند، باور نمی‌کردند ،  معاینه کرده فرمودند: «فقط یک معجزه قدرت چنین کاری را دارد...»

پس از شفای حضرت ، مادر چند سالی زنده بودند و امورات شخصی‌شان را به تنهایی انجام می‌دادند، در حالیکه تا قبل از این قضیه حتی قادر به نشستن نیز نبودند.


به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد                     گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است                  چو یار ناز نماید شما نیاز کنید         


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم










محتوای مرتبط