.

کرامات و معجزات امام رئوف

19- عیدی حضرت

به دلایلی پسرم دستگیر و دادگاهی شده  حکم حبس برایش صادر کرده بودند . از غصه او هیچ چیز برایم جذابیت نداشت و غمی جانکاه  همه وجودم را فراگرفته بود .

روز میلاد علی بن موسی الرضا بود . صبح زود بیدار شده  کارهای منزل را انجام دادم و راهی حوزه شدم  . یقین داشتم آن روز در حوزه ای که مزین به نام حضرت است فرجی خواهد شد .

جزو نفرات اولی بودم که وارد صحن حسینیه شدم . همه جا رنگ و بوی جشن داشت . تزیینات در و دیوار، گلها و چراغانی ها و شور و شوقی که در طلاب پذیرایی کننده بود ، حال و هوای دل محزونی همچون مرا نیز عوض  کرد . بارها امتحان کرده بودم دردهای جسمی و روحی ام به محض ورود به حوزه از یادم می رفت و تا بازگشت به منزل بطور کل فراموش می کردم  چه مشکلی داشته و یا از چه موردی رنج می بردم . این بار نیز با ورود به حوزه کوه غصه از دلم برداشته شد اما با شنیدن سرودها و اشعاری که پخش می شد ناخودآگاه هر شنونده ای خود را در صحن و سرای حرم حضرت حس کرده زائری می شد از راه دور . من نیز یک لحظه خود را در صحن انقلاب مقابل پنجره فولاد  حس کرده دست به دامان حضرت شدم  . با دلی شکسته و جسمی رنجور اشک ریختم ونالیدم و نالیدم و بدون توجه به اطرافم خود را به پای حضرت انداخته  عرض کردم : سلطان غریب نوازم ، گدایی عاجز و ناتوان  به درگاهتان پناهنده شده . همه دلخوشی روزها و ساعاتم به حضور در حریم کریمانه شماست . از دردم باخبرید از غصه ای که امکان مطرح کردن آنرا با دیگران نیز ندارم مطلع اید . از آنچه من نمی دانم و شاید هرگز در جریان آن قرار نگرفته ام شما آگاهید . من نه وکیلم نه موکل و نه قاضی و نه بازپرس . من یک مادرم که به درگاهتان پناهنده شده عیدی من حیث لایحتسب می خواهم . عیدی فراتر از ظن و گمان ، عیدی نه به قدر خود که منِ لئیم ، بی قدر و منزلتم و در بارگاه سلطانیتان به هیچ نیرزم ، بلکه خواهان کرامتتان با وساطت جواد الائمه می باشم و شما را به تک فرزندتان قسم می دهم آنچه در وهم  ناید همان کنید گفتم و گفتم و اشک ریختم و از مقابل پنجره فولاد تا پایان برنامه کنار نیامدم .

خدا می داند آن چند ساعت  بر من چگونه گذشت .

برنامه جشن حوزه که تمام شد حس غریبی مرا به بیرون از آنجا فرا می خواند . نمی دانستم چرا اما حس می کردم هر چه زودتر باید خارج شوم به مجرد اینکه از در حوزه خارج شدم تلفن همراهم زنگ خورد ، پسرم بود با خوشحالی فریاد می زد مادر به من  عفو خورده  به من عفو خورده ...

 شوکه شده بودم باورم نمی شد نمی فهمیدم چه می گوید پس از چند لحظه  که به خود  مسلط شدم پرسیدم : یعنی چه چرا ؟ گفت حکم تجدیدنظر شده  مشمول عفو رهبری قرار گرفتم تا چند روز دیگر هم ان شاالله آزاد می شوم ...

دیگر متوجه چیزی نشدم چشم که باز کردم اطرافم شلوغ بود چند نفر از خانم ها آب به صورتم می پاشیدند و صدایم می کردند صداها مفهوم نبود  حس می کردم کنار پنجره فولادم و نقاره ها به مناسبت شفای بیماری به صدا درآمده همه جا صدای سلام و صلوات بود اما نه از جنس این عالم که از جنس نور . به سختی از جای برخاستم از مزاحمتی که ایجاد کرده بودم عذرخواهی کرده به راه افتادم . همه جا سپید بود و  می درخشید تمام چراغهای عالم در دلم روشن شده بود همه سرودهای زیبا در وجودم زمزمه می شد چقدر راه دلم بسوی امامم کوتاه و نزدیک بود . فقط با یک قدم ، از خود بیرون آمدم و به او رسیدم و معجزه اش را به چشم دیدم نمی دانستم با چه زبانی تشکر کنم نمی دانستم چه باید بکنم  فقط سر بسوی آسمان بلند کرده با تمام وجود گفتم الحمدلله الذی هدانا لهذاو ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله .


گر دولت و بخت باشد و روزبهی                                 در پای تو سر ببازم ای سرو سهی

سهلست که من در قدمت خاک شوم                        ترسم که تو پای بر سر من ننهی


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم








محتوای مرتبط