.

کرامات و معجزات امام رئوف

17-شبیه یوسف

پسرم یکساله بود که به همراه خانواده همسرم مشهد مشرف شدیم خیلی ذوق داشتم چون اولین سفر فرزندم بود ، دلم می خواست بیمه حضرتش کنم . پس از جابجایی و استقرارمان ترجیح دادم صبح منزل بمانم تا گرمازده نشود و استراحت کند تا غروب سرحال حرم برویم بخصوص که شنیده بودم اگر برای همسفران خود کار بکنیم در زیارتشان شریکیم من هم آماده کردن ناهار را بعهده گرفتم و همه را تشویق کردم که با خیال راحت حرم بروند و بعد از نماز جماعت به خانه برگردند . مشغول برنج آبکش کردن بودم که پسرم کنارم آمد . برای روی برنج روغن داغ کرده بودم . یک لحظه نفهمیدم چطور ظرف را روی خودش برگرداند  صدای سوختن پوستش را شنیدم شوکه شده بودم  سهل انگاری نکرده بودم نمی دانم چگونه خود را به آن رسانده بود می نالید و من هم با او ضجه می زدم و شاید بیش از او می سوختم ناله می کردم و به سر و صورتم می زدم بچه ام از حال رفته بود با بی تجربگی زیر دوش حمام لباسش را در آوردم که پوست بدنش جدا شد چادر سر کردم و بیرون دویدم و با اولین تاکسی خود را به بیمارستان رساندم . در بخش سوختگی کتف او را پانسمان کردند  اما دست به صورتش نزدند و گفتند از عهده ما خارج است . صورت مثل برگ گل پسرم سیاه و متورم شده بود وحشت داشتم به او نگاه کنم با ناامیدی به خانه برگشتم همسر و همراهانم برگشته بودند وقتی ما را در آن حال دیدند وحشت کردند  نگاهشان بر رویم سنگینی می کرد گرچه ملامتم نکردند ولی سکوتشان به مراتب از کلام  عمیق تر و دردناکتر بود .  شاید هم چون خودم را مقصر می دانستم رفتارهای دیگران را این گونه تعبیر می کردم اما لحظه ای آرام و قرار نداشتم و اشکم قطع نمی شد . بعد از ناهار همراه همسرم به رئیس بخش سوختگی بیمارستان مراجعه کردیم . دکتر با دیدن بی تابی من مرا ملامت کرد و گفت آن زمان که باید حواستان  را جمع می کردید نکردید حالا اگر تا آخر عمر گریه کنید جبران ضرری که به فرزندتان وارد کرده اید نمی شود و بدون اینکه ملاحظه ضربه روحی که به من وارد شده بود را بکنند ادامه دادند هیچ کاری از دست کسی ساخته نیست باید تا هجده سالگی او صبر کنید و آن زمان  جراحی پلاستیک  کنید .

 در مجموع هیچ امیدی برای من باقی نمانده بود . از مطب دکتر که بیرون آمدیم متوجه نمی شدم کجا هستم و چه می کنم آنقدر روحم آسیب دیده بود که نمی توانستم کنترل رفتاری داشته باشم وقتی به صورت فرزندم نگاه می کردم وحشت سر تا پای وجودم را فرا می گرفت صورت سفید و زیبایش سیاه و متورم شده بود من که مادرش بودم جرأت نگاه کردن به او را نداشتم نگاه دیگران کوهی بود که بر سرم فرو می ریخت و مرا که خود متهم بودم به نابودی می کشاند.

 تحمل توجیهات و توضیحات خود را نداشتم بدون وقفه در عین سکوت خود را پشت میز محاکمه کشانده  منصفانه حکم به محکومیت خویش می دادم عذاب وجدان رهایم نمی کرد ناله های فرزندم نشتری بود که به قلبم می خورد . فضای اطرافم سنگین تر از آن بود که به راحتی تنفس کنم می ترسیدم نظری بدهم حرفی بزنم و یا حتی از در منزل بیرون بروم.

فردای آن روز پس از اینکه همراهانم برای زیارت خارج شدند فرزندم را بغل گرفته پیاده به راه افتادم درونم آتش گرفته بود بغض گلویم را می فشرده  اشکم خشک شده بود به خود آمدم پنجره فولاد در مقابلم و من عاجز و ناتوان با طفلی که توان دیدنش را نداشتم . جوان بودم و خام  . بدون توجه و غافل از ادب حضور  در محضر شمس الشموس زبان به شکایت گشودم و افسارگسیخته و بی پروا شکوه کرده عرض کردم : ما مهمان شما بودیم به پای خود نیامدیم ما را به حریمتان دعوت کردید آداب مهمانداری این است اولین سفر فرزندم به جهنمی مبدل شد که رویش را سیاه و  روسیاهی مرا برملا نمود ؟ چگونه توان جوابگویی به همسرم و در آینده ای نه چندان دوربه خود او را دارم  چرا داغ بر دلمان نهاده شد چرا نهال زیبای زندگی مشترکمان به خاکستر بدل شد ؟ آمده ام تا به فریادمان برسید و فرزندم را شفا دهید .

ولی آرام نگرفتم و  گستاخی را به جایی رساندم که گفتم : امروز آمده ام  شکایتتان را به مادرتان بکنم و با وقاحت هر چه تمامتر رو به قبله نمودم و سلامی از سر جهالت به جده سادات داده و گفتم یافاطمه زهرا  با دلخوشی به زیارت پسرتان آمدم و با خون دل برمی گردم رسم مهمان نوازی این نبود اگر من عاصی و روسیاهم چرا فرزندم تقاص مرا پس می دهد ؟ چرا صورت همچون برگ گلش این چنین پژمرد و از بین رفت ؟ چرا در دیاری که امامش غریب است غربتمان ابدی شد مگر من غریب نبودم چرا آتش به جانمان افتاد ؟

 گفتم و اشک ریختم و جسارت کردم . ناگهان ندایی در درونم مرا به خود آورد که اگر در حریم ما نبودید مصیبت به مراتب بدتر بود ما بودیم که پناهتان دادیم و حفظتان کردیم اگر در پناه ما نبودید حسرت و افسوستان همیشگی می شد شکوه و شکایت نکن آرام باش .

 به یکباره شعله های درونم فروکش کرد بی اختیار آرام گرفتم صدا از جنس صداهای اطرافم نبود تار و پودش آسمانی بود و صوتش مسیحایی نفخه صوری بود که قیامتی در وجودم بپا کرد و قوتم بخشید . به خود آمدم حیا کردم  شرمنده تر از قبل چادر به صورت کشیده بر جسارتهایم نالیدم و ضجه زدم زبانم یاریم نمی کرد که استغفار کنم قلب و روحم نادم و پشیمان بود و  تنها توانستم فرزندم را به آغوش کشیده از حرم بیرون بیایم  .

پس از بازگشت ؛ یکی از آشنایان پزشک حاذقی را به ما معرفی کرد که در اولین معاینه نوید بهبودی فرزندم را داد. این خبر امید حیاتی دوباره به ما بخشید  او توصیه کرد صبورانه  طول مدت درمان با او همکاری داشته تمام دستوراتش را بدون  کمی و کاستی انجام دهیم  . زمانیکه بعد از چند روز  پانسمان صورت پسرم را باز نمود پوستش همچون آیینه می درخشید و سپیدیش غیر قابل وصف بود . باورم نمی شد مثل طلوع فجر صادق که سیاهی و ظلمت شب را از بین می برد  اثری از آثار سوختگی باقی نمانده بود . از خوشحالی اشک  می ریختم قادر به حرکت نبودم همه وجودم چشم شده  به نظاره نشسته بود .

 دکتر گفت فقط معجزه حضرت موجب شده چشمانش صدمه ای نبیند چرا که حرارت روغن داغ  به قدری بالاست که چربی حدقه چشم را آب می کند و باعث نابینایی می گردد .

ناگهان به یاد صدایی افتادم که در مقابل پنجره فولاد شنیده بودم ؛ اگر در حریم ما نبودید مصیبتی به مراتب بالاتر از این برایتان پیش می آمد ما بودیم که پناهتان دادیم و حفظتان کردیم اگر در پناه ما نبودید  افسوستان همیشگی می شد شکوه و شکایت نکن آرام باش ...

 اشک مجالم را بریده بود . خجالتی که آن زمان کشیدم هرگز تا پایان عمر فراموش نمی کنم . من نادان و جاهل با جسارت و بی پروایی شکایت حضرت رضا را به مادرشان کرده بودم با چه رویی می توانستم اظهار ندامت کنم . امام رئوفی که تحت رأفت بی حد و حصرش مصیبت نابینایی و حسرت دائمی را از فرزندم دور کرده  او را حیاتی تازه بخشیده بود .

 با بزرگ شدن فرزندم زیبایی فوق العاده زیاد و چشمگیرش مرا به این باور رساند که دستان مبارک حضرت نه تنها سوختگی صورتش را شفا داد که موجب زیبایی و جذابیت خاصی شد به گونه ای که اطرافیانمان پس از پخش سریال حضرت یوسف او را  یوزارسیف صدا می کردند .

بعداز این جریان همیشه خود را مدیون امام رضا می دانم و هرگز شرمندگی ام نسبت به جسارت و جهالتم در آن روز پایان نمی پذیرد خدا را شکر می کنم که سر و کار ما را با کریمی قرار داده که بدون درخواست عطا می کند و فراتر از خواسته ما ارزانی می دارد .


هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب                                        باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند                                                 چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                                            سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید                                  هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم







محتوای مرتبط