.

کرامات و معجزات امام رئوف

12-کهف رضوی


[1] سال ۱۳۱۵ در خانواده ای اصیل در تهران متولد شدم . خانواده پدرم از بزرگان و اشراف زادگانی بودند که مفتون علم و هنر اروپا شده اعتقادات مذهبی شان کم رنگ و در حاشیه زندگی قرار گرفته بود اما در عوض خانواده مادرم بسیار متدین و متول بوده و علیرغم جذابیتهای زندگی فرنگ همچنان سنتی باقیمانده و کوچکترین خللی به اعتقادات و ارزشهای اخلاقی شان وارد نشده بود . از این رو مادرم حتی در زمان کشف حجاب هرگز بدون چادر از منزل خارج نشدند . اما متاسفانه برای ما که سن کمی داشتیم جاذبه پدر و خانواده او بیشتر بود و تقریبا تمام بچه ها ظاهری غیر مذهبی داشته و گرایشمان به بی حجابی و آرایش و خودنمایی در ملاء عام بود و همین امر غصه ای بود بر قلب نازنین مادرم .

بنده نیز گرچه  محجبه نبودم اما چون از کودکی در مجالس روضه و ذکر مصیبت اهل بیت بزرگ شده و در ایام محرم مقید به شرکت در مجالس روضه خانوادگی بودم و اغلب به زیارت حضرت معصومه و امام رضا و امامزاده های اطراف تهران مشرف می شدم علقه وعلاقه  خاصی بین خود و اولیاء دین احساس می کردم . 

 سال دوم دبیرستان بواسطه خواستگاران متعددی که داشتم خانواده به ازدواجم جدی تر فکر  کردند و با وجود اینکه بسیار راغب بودم در دانشگاه هنرهای معاصر ادامه تحصیل دهم اما تصمیم گرفتند بعد از ازدواج  در کنار همسرم آرزوهایم تحقق یافته مدارج علمی و هنری را طی نمایم .

از طرفی قلبا دوست داشتم یکی از اقوام نزدیک برای پسرشان به خواستگاری من بیایند به همین دلیل به  حضرت زهرا سلام الله علیها متوسل شدم تا نظر آنها را نسبت به من جلب نمایند .

 شبی خواب دیدم در جاده ای پر درخت و سرسبز  با حضرت قدم می زنم و صحبت میکنم به محض اینکه دستم را به بازوی مبارکشان زدم خانم با حالی رنجور فرمودند مواظب باشید بازویم آسیب دیده است ، حالم دگرگون و اشکم جاری شد در همان حال فرمودند : ان شاالله به خواسته قلبی تان می رسید .

در فاصله ای کوتاه همان خانواده به خواستگاری من آمدند و مقدمات ازدواج ما فراهم شد و با شروع زندگی مشترک مجبور به رعایت حجاب ظاهری شدم زیرا خانواده آنها بسیار مذهبی بودند و اجازه بی حجابی به من نمی دادند اما حجابم در حد روسری کوچک و مانتویی روی بلوز و دامن و جوراب نازک بود و به هیچ وجه راضی نشدم  چادر سرکنم.

در اولین سفری که به مشهد مقدس مشرف شدیم  به حضرت متوسل شده برای سه چیز مصرانه دعا کردم .

 اول اینکه منزل مسکونی مستقلی به ما بدهند قبل از اینکه اختلاف نظرها موجب شکستن حرمت بین من و خانواده همسرم شود و تاثیر نامطلوبی بر ارتباطمان بگذارد .

دوم اینکه تا پایان عمرم امکان مشرف شدن به مشهد مقدس را داشته باشم و در آخر عاجزانه از حضرت خواستم اگر طرز فکر و اعتقادم اشتباه است فکرم راعوض کنند و تغییری در دیدگاهم ایجاد نمایند  تا آنچه را درست است بفهمم و به آن عمل کنم .

روزی جهت زیارت قبولی حج به منزل یکی از نزدیکان رفتیم ظاهرم مثل همیشه آراسته و چشمگیر بود . حاج خانم که در حال حاضر به رحمت خدا رفته اند فرمود : دخترم  با ظاهر دلنشین و فریبنده تان در بسیاری از موارد دلّال گناه و فعل خطای دیگران می باشید و در نامه عملتان ، در عین پاکدامنی و عفت ،  فساد و فحشاء ثبت می گردد . چرا که افراد ناپاک بادیدن امثال شما دست به عمل ناشایست و منافی عفت زده ، فعل خطای آنها برای شما نیز نوشته می شود .

 از حرفشان ناراحت شدم و به دل گرفتم و خیلی زود از منزلشان بیرون آمدم اما کلمه دلّال گناه در گوشم زنگ می زد . عذاب وجدان رهایم نمی کرد  من که خود را پاکدامن می دانستم  احساس معصیت و گناه می کردم .

 واقعا من واسطه عمل نامشروع آنها می شدم ؟ هیچوقت  به عمق فاجعه فکر نکرده بودم و ترجیح می دادم با سطحی نگری از آن بگذرم  . 

 هرگز تصور نمی کردم  کسی بی پرده و بدون تعارف مرا این چنین به پای میز محاکمه کشانده و محکوم نماید .

تا قبل از این از امتداد نگاه دیگران لذت می بردم و به زیبایی خود می بالیدم و به خود افتخار می کردم که در هر کجا پا می گذارم همه را مفتون خود می نمایم . اما قصر طلایی تصورات باطلم با کلام نافذ بنده ای مخلص در هم پاشید و خرابه ای از شرم و ندامت از خود بر جای گذاشت . تخریبی که ابتدای عمران و آبادسازی زمین وجودم بود .

خود ممکن آن نیست که بردارم دل                              آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل                              دل را چه کنم بهر چه می دارم دل

شب خواب دیدم  با قطار راهی مشهد هستم و  فکر می کردم چرا امام رضا جواب درخواسته های مرا نداده اند . همان زمان درب کوپه باز شد و خانمی  پارچه سبز رنگ زیبایی را برایم آورد و گفت : این را خانم حضرت زینب برای شما فرستاده اند . وقتی از خواب بیدار شدم مطمئن بودم امام رضا توسط عمه خانمشان جواب مرا داده اند و برایم حجاب فرستاده اند .

از آن روز به بعد با چادر و مقنعه و جوراب کلفت از منزل بیرون می آمدم  در ابتدا مورد تمسخر  همه اطرافیان و حتی نزدیکانم قرار گرفتم  اما هرگز ذره ای تزلزل به خود راه نداده مصمم و محکم بودم و با وجود اینکه درآن زمان آموزشگاه خیاطی داشتم  شروع کردم به یادگیری قرآن و شرکت در مجالس مذهبی از جمله با علامه محمدتقی جعفری و آیة الله سید علی گلپایگانی آشنا شدم و کلاسهای هایشان را شرکت  می کردم و به لطف الهی جهت زندگی ام با عوض شدن دیدگاه و طرزفکرم تغییر کرد و اینها همه فقط به یُمن و برکت امام هشتم علی بن موسی الرضا بود که مرا با همه کوچکی و بی مقداری ام دیدند و صدایم را شنیدند و خواسته قلبی ام را اجابت کردند .


ای آفتاب آینه دار جمال تو                      

                                                     مشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود

                                                    کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن

                                                     یا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست

                                                    باز طغرانویس ابروی مشکین مثال تو
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ای

                                                    کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوی گل ز در آشتی درآی

                                                    ای نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان زحلقه به گوشان ما شود

                                                    کو عشوه‌ای ز ابروی همچون هلال تو
تا پیش بخت باز روم تهنیت کنان

                                                    کو مژده‌ای ز مقدم عید وصال تو
این نقطه سیاه که آمد مدار نور

                                                    عکسیست در حدیقه بینش ز خال تو

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 







محتوای مرتبط