.

کرامات و معجزات امام رئوف

9-درغربت

 سرطان  قدرت حرکت را از همسرم گرفته دستگاه تنفسشان را از کار انداخته بود .بعد از بی نتیجه ماندن روند درمان در ایران تصمیم به اعزام ایشان به اسپانیا گرفتیم و با تهیه مقدمات سفر  راهی دیار غربت شدیم . در شرایطی سخت و با حالی بسیار وخیم  در یکی از بیمارستان  های تخصصی شهر مادرید بستری شدند . کالبد نحیف و رنجورشان توان ادامه درمان را نداشت  و با خونریزی داخلی مجدداً تمامی علائم حیاتیشان از بین رفته بود . تا چند هفته پیش هرگز گمان چنین روزهایی را نمی کردیم . زندگی ای در اوج  خوشبختی ؛ همسری فعال و کوشا پدری گرم و دوست داشتنی در کانون خانواده ای سرشار از محبت اما به یکباره در عرض چند ماه  همه چیز رنگ باخته و رو به خمودی و رخوت  رفته بود. 

کلمات گنجایش بیان غربت همراهی با عزیزی که امیدی به زنده ماندنش نیست را نخواهند داشت آن هم  در کشوری بیگانه . 

هنوز خاطرات اولین شب بیمارستان را به وضوح به خاطر دارم . همسری در حال احتضار  و سکوتی سرد و تلخ . ساعاتی تمام نشدنی و ماندگار. 

همیشه در شرایط سخت از راه دور یا نزدیک خود را به پنجره فولاد می رساندم و از آنجا آنچه با غیر نمی توانستم بگویم  را می گفتم و پناهنده حضرتش می شدم از این رو بی اختیار به سمت مشهد الرضا  رو کرده  سلام و صلوات خاصه را خواندم و شروع به نجوای با غریب خراسان نمودم و بی خود از خویش گشته متوجه نشدم چند ساعت گذشت  حکایت حکایت  رعیتی مستمند و محتاج  در برابر سلطانی کریم و غریب نواز بود .

خاضعانه دست به سینه گذاشته عرض کردم : امام رئوفم شما غریبید و من هم غریبم نه دوست و آشنایی دارم که به آنها دلگرم شوم و نه اگر بودند دل به آنها می سپردم تنها امیدم به شماست یقین دارم  رهایم نمی کنید ملتمسانه از شما می خواهم  با دستان مبارکتان جسم و جان همسرم را تبرک نموده شفای عاجل بدهید .

آن شب تا صبح مناجات کردم و نماز خواندم و راه رفتم و ذکر گفتم و لحظه ای نخوابیدم . صبح با معاینات مجدد ؛ پزشک معالج  در نهایت همدردی به گونه ای که برای من قابل تحمل باشد گفت: به فرزندانتان اطلاع دهید هر چه زودتر خود را برسانند تا بتوانند در آخرین روزهای حیات پدرشان ، او را ببینند و یا ایشان را به کشورتان بازگردانید  .

با شنیدن این خبر نه تنها ناامید نشدم که بیش از پیش خود را عاجز و ناتوان و نیازمند به حضرت حق دیده  پناهنده به  دامان پر مهر امام رئوف شدم دعاهایم شاهرگ حیاتم بود .

 هرگز تصور نمی کردم بدون همسرم زنده بمانم اما تار و پود توسلاتم از جنس دیگری بود فراتر از یک خواسته و امید به استجابت؛  جذبه ای وصف ناشدنی از سوی مولایی به عبدش و یا سلطانی به رعیتش

همان شب در عالم معنا کنار پنجره فولاد حرم غریب خراسان نذر کردم  هشت گوسفند در حرم مطهرشان قربانی نمایم .

در روزهای سخت غربت و تنهایی به دلیل عدم آشنایی به زبان و عدم هوشیاری همسرم  تقریبا فقط با حضرات معصومین صحبت می کردم به اباعبدالله  و جده سادات متوسل می شدم  و ضجه می زدم و می نالیدم و طلب فرج و گشایش می نمودم .

پس از چند روز همه چیز تغییر کرد . حال همسرم بهتر شد و معجزه ای که بدنباش بودم به وقوع پیوست .

پزشک معالجشان  تعجب  زده اذعان داشت فقط یک معجزه می تواند این چنین عمل کند .

مرکز عفونت را پیدا کرده  و همین امر موجب پیشرفت مداوای او گشته بود  .رفته رفته علائم حیاتی او برگشت و روز به روز حالش رو به بهبود رفت .

اکنون پس از گذشت سه سال زمانیکه  خاطرات آن روزها را مرور می کنم بی شک مطمئنم مولای غریب نوازم تنها انیس و مونس من در دیار غربت و طبیب و شافی همسرم بود . گرچه روزهای سختی سپری شد و هرگز حاضر به بازگشت  آن ایام نخواهم بود ولی به برکت ارتباط شیرینی که با حضرات معصومین بویژه امام غریبم داشتم روزهای آسمانی و به یادماندنی رقم خورد و خداوند را شاکرم که با وجود بیماری سخت همسرم ؛ مصیبت به دین هیچیک از ما وارد نشد تا خدای ناکرده اعتراض و عدم شکیبایی از ما دیده شود.

ای درد توام درمان در بستر ناکامی                                        و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

           در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم                                          لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 







محتوای مرتبط