.

اخلاق در نهج البلاغه

جلسه ششم _ 92/9/11

 

 

         نامه 31 ص 907

« وجدتك‏ بعضي‏ بل وجدتك كلي حتى كأن شيئا لو أصابك أصابني و كأن الموت لو أتاك أتاني فعناني من أمرك ما يعنيني من أمر نفسي فكتبت إليك كتابي هذا مستظهرا به إن أنا بقيت لك أو فنيت‏»[1]

بلكه در تمام وجود خودم يافتم گويي كه اگر ناراحتي به تو رسد، به من رسيده و اگر مرگ و امانت را بگيرد دامن مرا گرفته به اين جهت اهتمام به كار تو را اهتمام به كار خود يافتم، از اين رو اين نامه را براي تو نوشتم تا تكيه‌گاه تو باشد، خواه من زنده باشم يا نباشم.

حضرت علي بن ابيطالب طي نامه‌‌ايي به امام حسن مجتبي (ع) مواردي را متذكر مي‌شوند:

1-  تو تمام وجود من هستي حيات تو حيات من و مرگ تو، مرگ من غم و غصه تو و شادي و فرح تو ، غم و غصه و شادي من است. يعني تمام وجود من در تو متجلي است پس انگيزه اصلي وصيت من به تو براي فراگيري و آموزش صحيح زندگي در دنيا و آخرت، همين است.

بنابراين برخورد ما نسبت به نزديكان بايد شامل چند كُد باشد:

1-  بي‌تفاوت نبودن نسبت به آنان.

2-  مواسات و همدلي و همراهي با اطرافيان.

3-  اكتفا نكردن به سلامت خود و توجه به سلامتي اخلاقي و عملي ديگران.

4-  ارائه راهكار صحيح براي سالم‌سازي و پيدا كردن طريقه برخورد اصلاحي با آنان.

البته حضرت تمام موارد فوق را به دليل قرابت و نزديكي ابراز كردند امّا به دليل روايت پيامبر اكرم (ص) مي‌فرمايد:‌» أنا و علي‏ أبوا هذه الأمة »[2] من و علي پدران اين امت هستيم بايد هر يك از ما خود را فرزند و تكه‌هاي وجود حضرات معصومين (ع) بدانيم و آموز‌ه‌هاي آنان را به جان بخريم و عمل كنيم.

نامه 31

« ودع‏ القول‏ فيما لا تعرف و الخطاب فيما لا تكلف‏ » «درباره آنچه نمي‌داني سخن مگو و نسبت به آنچه موظف نيستي دخالت ننما.»

بطور كلي گفتار ما بايد بر مبناي شناخت و آگاهي باشد و از اموري كه نمي‌دانيم ، بايد پرهيز كنيم و بر زبان نياوريم و اين امر جلوي غيبت و شايعه و تهمت و ... را مي‌گيرد و عزت افراد محفوظ مي‌ماند.

و از طرفي مسائلي است كه لزومي ندارد ما در آن دخالت نمائیم زيرا اين دخالتهاي بي‌جا منجر به گرفتاري و نزاع مي‌شود و روابط في‌مابين را از بين مي‌برد.

« و عود نفسك‏ التصبر على المكروه‏ ‏ » [3]

خويشتن را در برابر مشكلات به استقامت عادت بده.

در اينجا منظور حضرت مكروه شرعي نيست بلكه اموري است كه در زندگي پيش مي‌آيد و من آنرا نمي‌پسندم مثل ناملايمات و گرفتاريهاي زندگي كه شريعت توصيه به صبر فرموده ولي شايد در ابتدا من آن را نپسندم. لذا مي‌فرمايند: به اجبار و سختي هم كه شده خود را عادت به صبر و استقامت بده و اين عادت در اثر تمرين به دست مي‌آيد تا بالاخره خلق و خوي انسان شود.

زيرا هر كار مثبتي با مشكلات و موانعي روبه‌روست و اگر در اين راه شكايت و جزع و فزع صورت بگيرد، هرگز به مقصد و مطلوب نخواهد رسيد و اين انجام نمي‌شود مگر اينكه انسان در ابتدا اصول اخلاقي را بر نفس تحميل كند و پيوسته تكرار نمايد تا به صورت ملكه نفساني ظاهر گردد.

« و نعم‏ الخلق‏ التصبر في الحق‏ »«استقامت و شكيبايي در راه حق ، اخلاق بسيار نيكويي است. »

تفاوت تصّبر با صبر اين است كه شخص  صبور واقعاً و هميشه اهل صبر ورزيدن بوده است امّا تصبر در مورد كسي است كه خود را وادار به اهل صبر شدن ، مي‌كند. مثلاً‌ يك عمر ناسپاس بوده‌ام و در حال حاضر براي شاكر شدن كه يك امر حقي است، بايد خود را عادت بدهيم به تشكر و سپاسگزاري از نعمات خالق و مخلوق و البته اين امر دشواري است ولي قابليت و توانايي آن در همه انسانها قرار دارد.

فراز 28

« اجعل‏ نفسك‏ ميزانا فيما بينك و بين غيرك »

خويشتن را معيار و مقياس قضاوت ميان خود و ديگران قرار ده، براي ديگران چيزي را دوست دار كه براي خود دوست مي‌داري و براي آنها نپسند آنچه را براي خود نمي‌پسندي. به ديگران ستم نكن همان گونه كه دوست نداري به تو ستم شود و به ديگران نيكي كن چنان كه دوست داري به تو نيكي شود. آنچه را براي ديگران قبيح مي‌شمري براي خودت نيز زشت شمار.

حضرت در يك جمله مي‌فرمايد: در روابط اجتماعي، خودت را ميزان قرار بده. نمي‌توان يك بام و دو هوا بود يعني اگر امري مربوط به من است پسنديدني، راحت و در وسعت است و اگر مربوط به ديگري است ، در تنگنا و سختي باشد.

اين انصاف نيست و بدور از انسانيت است. مثلاً همان گونه كه دوست نداريم مردم درباره ما غيبت كنند، ما هم نبايد درباره ديگران غيبت كنيم.

بنابراين اگر اين اصولي كه حضرت فرمودند:‌ در جامعه اجرا مي‌شد، صلح و امنيت بر آن جامعه سايه مي‌افكند و كشمكشها و پرونده‌هاي قضايي به حداقل مي‌رسيد.

مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه مي‌فرمايد:‌ ما نمي‌دانيم چه كسي نخستين بار اين سخن طلايي را بيان كرده ولي هر چه باشد همه انسانهاي فهميده در آن اتفاق نظر دارند. زيرا معناي برادري و انسانيت و تعامل با يكديگر و قدرت و پيروزي، بدون محبت حاصل نمي‌شود و سامان نمي‌‌يابد و نقطه مقابل محبت كه نفرت و كراهت است جز جنگ و جدايي و سستي نتيجه‌اي نخواهد داشت.[4]

« و لا تقل ما لا تعلم و إن‏ قل‏ ما تعلم‏ و لا تقل‏ ما لا تحب أن يقال لك »‌

آنچه را كه نمي‌داني مگو، اگر آنچه مي‌داني اندك باشد و آنچه را دوست نداري درباره تو بگويند، درباره ديگران مگو.

بين عمل و عكس العمل رابطه‌‌ايي جدي برقرار است يعني همانگونه كه ما از بيان و ذكر معايبمان رنجيده خاطر مي‌شويم، حق نداريم گستاخانه معايب ديگران را نيز افشا كنيم.

و شايد جمله حضرت اشاره به اين مطلب دارد كه :‌اگر معلومات تو محدود است به همان قناعت كن و در آ‌نچه نمي‌داني دخالت منما كه تو را بر پرتگاههاي خلاف و خطا مي‌كشد.[5]

«  و اعلم‏ أن‏ الإعجاب‏ ضد الصواب و آفة الألباب فاسع‏ في كدحك و لا تكن خازنا لغيرك و إذا أنت هديت لقصدك فكن أخشع ما تكون لربك »

پسرم بدان كه خودپسندي و غرور، ضد راستي و درست انديشي و آفت عقلهاست پس براي تأمين زندگي نهايت تلاش و كوششت را داشته باش و ( از آنچه بدست مي‌آوري در راه خدا انفاق كن)‌ انبار دار ديگران مباش. هر گاه به لطف الهي به راه راست هدايت يافتي (شكر پروردگار را فراموش مكن) و در برابر پروردگار خود كاملاً‌ خاضع و خاشع باش.

حضرت تأكيد دارند كه ريشه همه بي‌انصافيها، خودپسندي است يعني چون خود را مي‌پسندم، به خود حق مي‌دهم از ديگران متوقع باشم و آنها را زير سؤال ببرم و عيوب خويش را ناديده بگيرم.

عجب و خودپسندي خوره عقل و عقل را مي‌خورد و قوه ادراك را تعطيل مي‌كند، لذا متوجه حسن و قبح اشياء ‌نمي‌شود.

و از طرفي خودپسندي ضد درست كاري است يعني همه چيز را به محور نظرات خود مي‌سنجد و اشاره حضرت به لُب به اين معنا است كه فرد خود پسند كُنه قضايا را ادراك نمي‌كند و حقايق را درباره خويش و ديگران درك نمي‌كند و اين صفت زشت، حجابي بر عقل او مي‌افكند تا آنجا كه عيوب خويش را صفات برجسته و نقص‌ها را كمال مي‌بيند.

« و إياك‏ أن تغتر بما ترى من إخلاد أهل الدنيا إليها و تكالبهم عليها فقد نبأك الله عنها و [نعتت لك نفسها] نعت هي لك عن نفسها و تكشفت لك عن مساويها فإنما أهلها كلاب عاوية و سباع ضارية يهر بعضها على بعض و يأكل عزيزها ذليلها و يقهر كبيرها صغيرها- 90 نعم معقلة و أخرى مهملة قد أضلت عقولها و ركبت‏ مجهولها »[6]

و سخت بر حذر باش كه وابستگي‌ها و علاقه شديد دنياپرستان به دنيا و حمله حريصانه آنها به دنيا، تو را نفريبد و مغرور نسازد زيرا خداوند تو را از وضع دنيا ‌آگاه ساخته و نيز دنيا خودش از فنا و زوالش خبر داده و بديها‌يش را بر تو آشكار ساخته است. جز اين نيست كه دنياپرستان همچون سگهايي هستند كه پيوسته پارس مي‌كنند و يا درندگاني كه در پي دريدن يكديگرند،‌ در برابر يكديگر مي‌غرند و زوزه مي‌كشند ، زورمندان، ضعيفان را مي‌خورند و بزرگترها كوچكترها را مغلوب مي‌سازند و يا همچون چهارپاياني هستند كه دست و پايشان بسته شده و گروه ديگري همچون حيوانات هستند رها شده در بيابان ( شهوات ) عقل خود را گم كرده و در طرق مجهول و نامعلوم گام گذارده‌‌اند.

همانگونه كه حضرت فرمودند بين اعتقادات و اخلاقيات ارتباط مستقيم است يعني اگر پرهيز و خداترسي و تقوي نداشته باشيد به مانند سگي مي‌مانيد كه همديگر را مي‌دريد و پاره پاره مي‌كنيد، سگ نماد غضب است و كنار جيفه‌‌اي قرار مي‌گيرند و پيوسته فرياد مي‌زنند كه كس ديگري به آن جيفه نزديك نشود. چنانچه بعضي از ثروتمندان با توسل به وكلاي مزدور و يا فرياد زدن بر سر مستضعفان و يا با پرونده‌سازي خواهان به تملك درآوردن اموال براي خود هستند پس در يك رقابت ناسالم و نابرابر، منابع ثروت را به چنگ مي‌آورند و ديگران را محروم مي‌كند.

البته حيوانات در حيوانيت خود حد و حدود و يك شعور اجمالي دارند ولي انسانها نه در انسانيت و نه در حيوانيت مرزي نمي‌شناسند و بي‌مهابا پيش مي‌روند.

حضرت در ادامه مي‌فرمايد: اين گروه جهان را جولانگاه خود قرار داده و همه جا را به فساد مي‌كشند و علاقه بي‌حدو حصر آنان به مال و ثروت و جاه و مقام ، آنها را از ديدن حقايق، كدر كرده است و گوش آنان را از شنيدن حق، كر نموده است  و بكلي از حساب و برنامه‌هاي آخرت غافل هستند و اين بدليل بي‌عقلي آنان و زندگي در بيابان جهالت و بي‌معرفتي است.

 

 


[1] نهج البلاغه ، ص 391

[2] بحارالانوار، ج16 ، ص 95

[3] بحارالانوار، ج 74 ، ص 200

[4] پيام امام ،‌ آية‌الله مكارم شيرازي، ج9، ص 563

[5] همان

[6] نهج البلاغه،‌ص 400

تعجیل در فرج بقیة الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریف صلوات