.

خداشناسی 

جلسه ششم _ 94/2/27

 

 

            به لطف حضرت حق درمحضر حضرت مولي الموالي اميرالمؤمنين عليه السلام خداشناسي را در نهج البلاغه پيگيري مي‌كرديم.

*خطبه 162

«الْحَمْدُ لِلَّهِ خَالِقِ‏ الْعِبَادِ وَ سَاطِحِ‏ الْمِهَادِ وَ مُسِيلِ الْوِهَادِ وَ مُخْصِبِ النِّجَادِ »

صفات خداي سبحان از لسان مطهر اميرالمؤمنين عليه السلام معرفي مي‌‌شوند.

« سَاطِحِ‏ الْمِهَادِ » مهد به معني محل آرامش است و به معني هر جايي كه گسترده شده است. خداي سبحان گستراننده هر مكاني است كه گسترده شده است. ساطح از ماده سطح به معناي گستراننده است.

شما زمين را مي‌بينيد كه گسترش يافته است « جَعَلَ‏ الْأَرْضَ‏ مِهادا  » و در عين همه گسترشي كه زمين دارد ما يك سر سوزن از گسترش آن مطلع هستيم. گاهي وجود من و شما گسترش و وسعت دارد يعني جايگاهي بدون فراز و فرود و بدون تنگنا و ضيق دارد كه هر آنچه خدا خير نازل مي‌كند دريافت مي‌نمايد، گاهي اوقات ، ما در ضيق هستيم و نمي‌توانيم خير را دريافت كنيم، علامت گسترشي كه خدا نصيب وجود ما كرده اين است كه هر روز ماه رجب صبر ، شكر و قوّت جديدي را طلب مي‌كنيم يعني وجود ما محلي است كه انواع عبادات در زمانها و مكانهاي خاص مي‌تواند در آن وارد شود بدون اينكه در مضيقه قرار بگيرد. و يا گاهي اوقات يك گلدان گسترش ندارد كه در آن نخل بكاريم و گاهي اوقات هم يك باغچه وسعت ندارد كه در آن انواع زراعت‌ها به عمل بيايد، خداي سبحان اين زمين را گسترش داده و در اين زمين انواع افراد و انواع صفات و  انواع موجودات هم قرار داده است.

نكته مهم اين است كه هر آرامشي كه داريم و هر ظرفيتي كه براي قبول كمالات داريم دست اوست و او ساطع المهاد است و خداوند اين گسترش را ايجاد كرده است.

«وَ مُسِيلِ الْوِهَاد» وهاد آبي است كه كف درّه است، مُسيل يعني جاري كننده. وقتي آب از بالاي كوه سرازي مي‌شود، در انتهاي درّه جمع مي‌گردد اما جمع هم كه مي‌شود جاري مي‌گردد و راكد نيست، خدايا ! تو آب را در كف درّه‌ها جاري مي‌كني ، جريان آب در ته درّه طبيعي نيست. از نگاه ما معلوم است كه آب ته درّه بايد جريان پيدا كند امّا در نظر الميرالمؤمنين عليه السلام آب ته درّه تجمع دارد نه جريان. قانوناً از آن بالا آب مي‌‌آيد و در پايين بايد جمع شود امّا اگر مي‌بينيد در عين اينكه كف دره است و اين آب جريان دارد كار خود اوست و امري طبيعي نيست.

شما مي‌فرماييد : جريان آب در نظام تكوين و نظام عالم است حال در زندگي ما چه مي‌شود؟ آب ته درّه در زندگي ما چيست ؟ از آسمان قلب و آسمان عقل فيوضات و بركاتي به اذن حق در پست ترين قسمت وجودما كه همين جسم است، مي‌بارد، اين جسمي كه دل برايش مي‌لرزد، پست ترين قسمت وجودي من است ، البته چون مَركب است بايد به آن توجه داشته باشم والا قيمت جد‌ي ندارد ، حالا آن آبي كه مي‌بارد و بركات از عقل و قلب به اذن خدا در اين درّه وجودي ما تنها جمع نمي‌شود و جريان پيدا مي‌كند يعني هر روز يك خير جديد بروز و ظهور مي‌كند، خيري كه شما امروز با جسمتان انجام مي‌دهيد، خير ديروز نيست ، بركتي كه امروز از شما مي‌رسد با بركت ديروز فرق دارد امّا اين قضيه را عادي نگيرد و اين كار من و شما نيست، اينكه خير جسم شما به ديگران مي‌رسد و بركت از وجود شما جريان پيدا مي‌كند خدا آب ته دره را جاري مي‌كند يعني اگر به اراده من بود، خيرات را حبس مي‌كردم و به هيچ كس نمي‌دادم، اگر من با نفسانيتم بودم و جنبه حيوانيت در من قوت داشت، خيرات را حبس مي‌كردم، جريان خيرات در ما ، معرف اوست به همين جهت هم همانطور كه هيچ وقت دره منت نمي‌گذارد كه ببينيد من هستم كه آب را جاري مي‌كنم اصلاً دره كار را از خودش نمي‌بيند من و شما هم هر چه خير و بركت به ديگران برسد ، نبايد از خود ببينيم و اساساً جريان معرفي خير نيست بلكه جريان معرفي خداست.

« وَ مُخْصِبِ النِّجَادِ» نجد به معني زمين بلند، خَصَب به معني گياه ، مُخصِب باب افعال است يعني ايجاد كننده و روياننده گياه. معمولاً در زمين‌هاي مرتفع نبايد گياهي سبز بشود چون اصلاً آب در آن نمي‌ماند حالا اگر در يك بلندايي مي‌بينيد گياهاني سبز شده فكر نكنيد، زمين يك زمين خاص بوده است خير خدا خود را معرفي مي‌كند و مي‌گويد: آن كسي كه در بلندا گياه را مي‌روياند من هستم.

شما مي‌فرماييد:  در زندگي‌هاي ما چگونه ميشود؟ قانوناً‌ هر چقدر ما تواضع داشته باشيم رويش ما بيشتر است، كمالات بيشتري در وجود ما ديده مي‌شود هرچقدر خدايي ناكرده از ما تكبر و غرور ديده شود به همان ميزان كمالي نبايد سبز شود، حالا اگر مي‌بينيد ما تواضع درستي درمقابل خدا نداريم امّا خدا اجازه مي‌دهد كمالاتي در ما ظهور و بروز داشته باشد ، كار ما نيست و كار خداست او اين گياه را رويانده است و به خودي خود ، من فاقد قابليت رويش كمالات را نداشتم.

يك نگاه ديگر : در دين ما دو چيز عامل رفعت است يكي ايمان و يكي علم «يَرْفَعِ‏ اللَّهُ‏ الَّذِينَ‏ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجات‏»  خدا دو گروه را بالا قرار داده : يكي اهل ايمان كه به دليل اعتقادشان در يك بلندا قرار دارند و ديگري اهل علم كه مؤمنِ اهل ِعلم، نور علي نور است و جايگاهشان خيلي متعاليست.

اينكه من فكر كنم چون مؤمن هستم بايد صاحب كمالات خاصي باشم اشتباه است البته ايمان من اقتضا مي‌كند به اذن حق و طبق قاعده‌اي كه خدا قرار داده در بلندايي قرار بگيرم امّا دليل بر اين نيست وقتي من در بلندا قرار گرفتم كمالاتي هم از من به نمايش گذاشته شود، مثل اينكه كوه كوهي كه در آن رويش نيست. اگر ما هم در بلندا قرار داريم به دليل اين است كه خدا توفيق علم، ايمان و در عين حال اذن رويشي را داده است و خدا اجازه مي‌دهد صفات كماليه‌اي از ما بروز كند و به اين وسيله خودش را معرفي مي‌نمايد، « مُخْصِبِ النِّجَادِ » اوست، او در بلندا گياه را سبز مي‌كند والا بلندا خودش يك امتياز است يعني خود مؤمن بودن يك امتياز است و ظاهراً‌ لازمه‌اش اين نيست كه حتماً‌ كمالي هم ديده شود ولي اگر كمالي در ما ديده مي‌شود، كار خداست، « مُخْصِبِ النِّجَادِ»  يعني اگر مي‌بينيد يك مؤمني كريم، حليم ، رئوف است نگوييد : آدم وقتي مؤمن است بايد اين طور باشد خير اين رويش‌ها را خدا قرار داده است، در اين بلندا كسي نمي‌تواند زراعت كند، خدا فقط زراع است و رويش كمالات در اين مزرعه در اختيار اوست، به عبارت ديگر هر چقدر توفيق اعتقادات خالصانه نصيب ما مي‌شود متوجه مي‌شويم زراع مزرعه ما فقط اوست و  اساساً چه كسي مي‌تواند دراين بلندا چيزي بكارد،‌ نه كارخودم است نه كار خلق بلكه كار آن عالي علي است كه بر اين بلندا احاطه و اشراف دارد.

***

*خطبه 162

« لَا يَخْفَى‏ عَلَيْهِ‏ مِنْ‏ عِبَادِهِ‏ شُخُوصُ لَحْظَةٍ وَ لَا كُرُورُ لَفْظَةٍ وَ لَا ازْدِلَافُ رَبْوَةٍ وَ لَا انْبِسَاطُ خُطْوَةٍ فِي لَيْلٍ دَاجٍ وَ لَا غَسَقٍ‏ سَاجٍ يَتَفَيَّأُ عَلَيْهِ الْقَمَرُ الْمُنِيرُ وَ تَعْقُبُهُ الشَّمْسُ ذَاتُ النُّورِ فِي الْأُفُولِ وَ الْكُرُورِ وَ [تَقْلِيبِ‏] تَقَلُّبِ الْأَزْمِنَةِ وَ الدُّهُورِ مِنْ إِقْبَالِ لَيْلٍ مُقْبِلٍ وَ إِدْبَارِ نَهَارٍ مُدْبِرٍ»

« لَحْظَةٍ » به معناي پلك بر هم زدن

خدا آمار تك تك پلك بر هم زدن‌هاي بندگان را دارد، تمام پلك‌هايي كه ما در طول عمر زده‌ايم « لَا يَخْفَى‏ عَلَيْهِ » متوجه مي‌شويم كه تك تك ما براي خدا عزيز هستيم كه پلك بر هم زدن‌هاي ما را مي‌بيند و بر او مخفي نيست، اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌فرمايند:  يك دانه پلك زدن ما هم از خدا مخفي نمانده است. گاهي اوقات ما كارهايي مي‌كنيم بعد در ضمير خود مي‌گوييم وقتي خدا بندگاني دارد كه درست و حسابي كار مي‌كنند، نمي‌‌دانم اين كار ما به چشم خدا مي‌آيد يا نه،‌ اميرالمؤمنين عليه السلام به ما جواب مي‌دهند كه تو صحبت از كار اختياري‌ات مي‌كني و مي‌گويي نمي‌دانم خدا مي‌بيند يا نه ولي وقتي پلك زدن كه كار غير اختياري است خدا مي‌داند قطعاً‌ كارهاي اختياري ما را به طريق اولي مي‌داند.

« لَا كُرُورُ لَفْظَةٍ » تاء در لَفظَة دليل بر وحدت است ما آمار يك لفظ را كه تكرار مي‌كنيم ، نداريم اگر از ما بپرسند صبح تا شب چقدر نام فرزندت را صدا زده‌اي؟ مي‌گوييم نمي‌دانيم و خدا آمار تكرار يك لفظ هر كدام از ما را دارد. يعني شما در عمرتان چند بار «بسم الله الرحمن الرحيم» ، چند بار «يا الله » چند بار «يا ارحم الراحمين» گفته‌ايد ، « لَا كُرُورُ لَفْظَةٍ » تكرار يك لفظ شما از خدا مخفي نمي‌ماند چه برسد به الفاظ غيرتكراري ، الفاظ تكراري شما با عدد و رقمش از خدا مخفي نيست الفاظ غيرتكراري كه به طريق اولي مخفي نيست.

« وَ لَا ازْدِلَافُ رَبْوَةٍ » زَلَفَ به معناي نزديكي و رَبوَة به معناي تپه است . ريگ‌هاي يك تپه كه دركنار هم جمع هستند و به هم چسبيده‌اند بر خدا مخفي نيست. اين يك ظاهر و يك باطن دارد: ظاهرش اين است كه تپه نماد رفعت است و با چيزهاي ديگر متفاوت مي‌باشد، اين ريگ‌هايي كه به هم چسبيده‌اند و بالا رفته‌اند از خدا مخفي نيست. «نجاة» به معني بلندي و تپه است شما يك سري از امورتان به هم نزديك شده است و كارهاي ريز زندگي به هم چسبيده است و بلند شده و شما را با بقيه متفاوت كرده است همانطور كه آن تپه با زمين جنبي‌اش ،  فرق دارد، جزئيات كارهاي شما هم با همديگر فرق دارد، و جزئياتي است كه ليز نخورده است ، گاهي شنهاي روان را هم كنار هم مي‌بينيم امّا به آنها تپه نمي‌گويند، تپه يعني خدا اجازه داده كه به حول وقوه او يك كارهاي ريزي انجام داده‌ايم و واقعاً‌ روي آن حساب نمي‌كرديم، و با اينكه دانه‌هاي آن از هم جدا است يك امري آنها را به هم وصل كرده است. اين ريز ريزها را خدا در كنار هم قرار داده است اين جمعي كه خدا مي‌كند ظاهراً با دو امر و باطناً با يك امر است ظاهرش تمام ريزه جات ما را ولايت معصومين جمع مي‌كنند، ولايت، مثل يك بزرگتر است كه نمي‌گذارد چيزي در زندگي ما گم بشود، ولايت مانند قُلّك، همه چيز را براي ما جمع مي‌كند البته اين ولايت ما را به توحيد مي‌رساند. پس ظاهراً ولايت است و باطناً‌ خود توحيد است.

كارهاي شما چست دارد و كار آخر روز شما به كار اول روز مي‌چسبد، بين آنها جاذبه برقرار مي‌شود و دافعه نيست، وقتي ما به لطف حق موحد باشيم و ولايت داشته باشيم بين امور ما تماسُك و تجاذب در حالي كه رسماً‌ هم ديده نمي شود.

« وَ لَا انْبِسَاطُ خُطْوَةٍ فِي لَيْلٍ دَاجٍ وَ لَا غَسَقٍ‏ سَاجٍ » خُطوه و خَطوه به معناي گام است، خطوات شيطان به معني گام‌هاي شيطان است. آمار قدم‌هاي يك روزتان را كداميك از شما داريد؟ گام‌هاي خطايي كه يك روز يا حتي يك ساعت برداشته‌ايم چقدر است ؟ نمي‌‌دانيم، به هر ميزان كه ما شماره نداشته باشيم، خدا براي ما مي‌شمارد و هر چيزي كه ما روي آن حساب نكنيم، خدا روي آن حساب مي‌كند.

ما در او ذوب مي‌شويم و مي‌خواهيم بندگي كنيم و اينها ارزش شمارش ندارد امّا خدا حساب همه اينها را دارد چه در شب قدم برداشته‌ام چه در روز، چه در خلوت قدم برداشته‌ام چه در جلوت، خدا مي‌داند.

فراز 6 :

« ٍ تَعَالَى عَمَّا يَنْحَلُهُ الْمُحَدِّدُونَ مِنْ‏ صِفَاتِ‏ الْأَقْدَارِ وَ نِهَايَاتِ الْأَقْطَارِ وَ تَأَثُّلِ الْمَسَاكِنِ وَ تَمَكُّنِ الْأَمَاكِنِ فَالْحَدُّ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ وَ إِلَى غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ‏ لَمْ يَخْلُقِ الْأَشْيَاءَ مِنْ أُصُولٍ أَزَلِيَّةٍ وَ لَا مِنْ أَوَائِلَ أَبَدِيَّةٍ بَلْ خَلَقَ مَا خَلَقَ فَأَقَام حَدَّهُ وَ صَوَّرَ فَأَحْسَنَ صُورَتَهُ .»

«نحله» به معني نسبت، مُحَدَّد به معني شمارشگر

خدا برتر و بالاتر است از اينكه به شمارش شمارشگرها درآيد.

شمارش‌گرها نمي‌توانند به خدا هرعدد و رقمي نسبت بدهند، مي‌خواهند كرامت و قدرت و مهر خدا را به عدد و رقم بكشند ، نه شما بلكه تمام شمارش گران عالم و تمام كساني كه اندازه‌اي براي چيزي قرار مي‌دهند، نمي‌توانند. خدا از بالاترين عدد و رقم بالاتر است.

« تَعَالَى عَمَّا يَنْحَلُهُ الْمُحَدِّدُونَ مِنْ‏ صِفَاتِ‏ الْأَقْدَارِ وَ نِهَايَاتِ الْأَقْطَارِ وَ تَأَثُّلِ الْمَسَاكِنِ وَ تَمَكُّنِ الْأَمَاكِنِ » هر صفتي و هر نهايتي و جاي گيري در هر جايگاهي ، هر ميزان قدرتي كه براي خدا درنظر بگيريم از آن هم بالاتر است.

شما سؤال مي‌كنيد چرا وقتي عمل ما محدود است جزاي او نامحدود است؟ چون جزا دهنده بي‌نهايت است جزاي او هم بي‌نهايت است ، عدد و رقم براي خلق در نظر گرفته مي‌شود نه براي خالق، محدوديت براي مخلوق است نه خالق. محدوديت براي عمل من است، امّا معني‌اش اين نيست كه جزاي خدا هم بايد محدود باشد، من وقتي محدود هستم، محدود عمل مي‌كنم خدا چون نامحدود است ، نامحدود جزا مي‌دهد اينها هيچ منافاتي با هم ندارد.

« فَالْحَدُّ لِخَلْقِهِ مَضْرُوبٌ وَ إِلَى غَيْرِهِ مَنْسُوبٌ » محدوديت به غير خدا نسبت داده مي‌شود و براي خدا محدوديتي نيست تمام اين جزاهايي كه براي من و شما نوشته شده اينها فقط براي ما تشبيه معقول به محسوس است فقط براي اينكه يك سر سوزن از ارزش اين كار را متوجه شويم والا خيلي بيشتر از اينهاست.

بقيه يعني غير خدا فقط عدد و رقم در كارش است خدا براي داده‌ها و مهر و لطفش عدد و رقم در كارش نيست.

***

فراز 7 :

« لَيْسَ لِشَيْ‏ءٍ مِنْهُ‏ امْتِنَاعٌ‏ وَ لَا لَهُ‏ بِطَاعَةِ شَيْ‏ءٍ انْتِفَاعٌ عِلْمُهُ بِالْأَمْوَاتِ الْمَاضِينَ كَعِلْمِهِ بِالْأَحْيَاءِ الْبَاقِينَ وَ عِلْمُهُ بِمَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى كَعِلْمِهِ بِمَا فِي الْأَرَضِينَ السُّفْلَى »

اميرالمؤمنين عليه السلام مي‌فرمايند:  هيچ چيز در نظام عالم نيست كه خدا پذير نباشد يعني خدا را قبول نكند.

انجام طاعت هيچ زور ومايه‌اي نمي‌خواهد امّا انجام معصيت زور وسختي دارد چون انجام طاعت يعني قبول فيوضات خدا ونظام خلقت برهمين اساس است، همه موجودي من فيض خداست و اگر بخواهم قبول نكنم بايد خود را به سختي و تعب بياندازم، هيچ چيز نمي‌تواند در مقابل خدا موضع گيري كند حالا اگر مي‌بينيد موضع گيري مي‌شود به دليل بدقلقي و سختي عبد است و در مقابلش تمام طاعاتي كه ما انجام مي‌دهيم يك سر سوزن منفعتي براي خدا ندارد و يك سر سوزن خدا بهره نمي‌برد چون خدا صمد است و نيازي به آن ندارد.

« عِلْمُهُ بِالْأَمْوَاتِ الْمَاضِينَ كَعِلْمِهِ بِالْأَحْيَاءِ الْبَاقِينَ وَ عِلْمُهُ بِمَا فِي السَّمَاوَاتِ الْعُلَى كَعِلْمِهِ بِمَا فِي الْأَرَضِينَ السُّفْلَى » علم خدا نسبت به مردگان مثل علمي است كه خدا نسبت به احياء دارد از آن طرف علمش نسبت به سكنه آسمان با علمش نسبت به سكنه پست ترين قسمت عالم مساوي است.

در وجود ما سماوات و ارض است يعني خدا مي‌داند من عاشق چه چيزهاي مثبتي بوده‌ام، علم خدا نسبت به معقولات و فضايل من با علمي كه نسبت به رذايل اخلاقي كه در وجود من است، يكسان است.

من يك كار خوب كه انجام مي‌دهم، مي‌دانم كه خدا مي‌بيند ومي‌داند امّا واقعاً خيلي ازما خطورات سوئي كه در ذهن مي‌گذرد مثلا بدبيني كه نسبت به يكي از خلائق دارم ، تصور مي‌كنم امر مهمي نيست ولي اگر واقعا بدانم همان قدري كه خدا به نيت درست من بها مي‌دهد و علم دارد نسبت به خاطر سوئي كه در دلم گذشت، علم دارد خيلي از امور باطني‌مان را علاوه بر امور ظاهري كنترل مي‌كنيم اما معمولاً اين مقدار خداشناس نيستيم علامتش اين است آنقدر كه ما خود را بابت خوبي‌هايمان از خدا طلبكار مي‌دانيم، هيچ وقت بابت رذائل منفي‌مان نسبت به خدا بدهكار نمي‌دانيم، خيلي از رذائل منفي داريم كه در وجودمان بوده اما خوشبختانه افشاء نشده است امّا آنها را آنقدر جدي نمي‌گيريم كه بابت آنها استغفار زيادي داشته باشيم.

در ادامه خطبه حضرت مي‌فرمايند: حال خدايي كه اين گونه است تو چگونه در مقابل اين خدا مي‌ايستي.

من اعتراف مي‌كنم خداشناسي ما خيلي ضعيف است، حتي ما دعاهايي كه مي‌خوانيم به نيت خداشناسي نمي‌خوانيم بلكه به نيت گدايي و درخواست مي‌خوانيم، هميشه به حامله‌ها توصيه مي‌كنم كه در دوره حاملگي‌تان دعاي يستشير بخوانيد. يستشير شناسنامه خداست و در دعاي يستشير يك دور خدا را به بچه معرفي مي‌كنيم، يستشير يك گنج است و يك معرفي عجيب و غريب در مورد خداست. بچه هايي كه مادرهايشان در دوره حاملگي يستشير خوانده‌اند بگونه‌ايي ديگر ديگه خداشناس هستند.

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد

 

 

 


 سوره مباركه مجادله ، آيه 11