.

در محضر امام هادی علیه السلام (استاد محترم سرکار خانم زهره بروجردی)

جلسه 11

 

*در صفحه 94 موسوعه امام هادی آمده است: خدای سبحان پیامبر اکرم(ص) را از همان کودکی برای مقام نبوت تربیت کرده بود. حضرت در سن هفت سالگی چنان پرورشی یافته بود که هیچ یک از قریش اینچنین نبودند.در همان زمان گروهی از یهود از شام وارد مکه شده و با نگاه به پیامبر(ص) دریافتند که او همان کسی است که ذکر او در تورات آمده است و مخفیانه گفتند این همان کسی است که خدا او را بر همه ادیان غالب کرده  و دولت یهود به وسیله او از بین می رود. آنها به دلیل حسدشان صفات پیامبر(ص) را به دیگران اعلام نکرده و تصمیم گرفتند پیامبر(ص) را در سن هفت سالگی بکشند تا شاید از کسانی باشند که بتوانند آثار خدا را در زمین محو کنند.

عده‌ای از آنها گفتند: پیامبری که ما در تورات شناختیم کسی است که هم از حرام اجتناب می‎کند و هم از شبهه، در کشتن او عجله نکنید و نزد او یک مال شبهه ناک قرار دهیم اگر از شبهه اجتناب کرد قطعاً پیامبری است که ذکر او در تورات آمده. آنها نزد ابوطالب رفتند و مرغ بریانی را که ذبح شرعی نشده بود در مقابل پیامبر(ص) که آن زمان کودکی بود قرار دادند. هنگامی که ایشان دستشان را به طرف غذا می‌بردند دست خودبخود به طرف دیگر می‌رفت.

یهودی‌ها به پیامبر(ص) گفتند: چرا نمی‌خوری؟ حضرت فرمودند: قصد خوردن داشتم اما دستم از این کار عدول می‌کند، حتماً لقمه‌ای حرام است که خدا من را صیانت می‌کند و اجازه نمی دهد این لقمه را بخورم. آنها گفتند: اتفاقاً این لقمه حلال است، بگذار ما آن را لقمه کنیم و در دهان تو بگذاریم. حضرت به آنها اجازه دادند و آنان نیز تصمیم گرفتند یک لقمه از آن مرغ بر دهان مبارک حضرت بگذارند اما نتوانستند چون دستشان به اطراف دهان پیامبر(ص) منحرف می‌شد.

پیامبر(ص) فرمودند: من از این مرغ منع شده‌ام، چیز دیگری بیاورید. آنها از همسایه یک مرغ بریان گرفتند و قرار شد بعداً پول آن را پرداخت کنند اما این بار هم به مجرد اینکه حضرت لقمه‌ای را برمی‌داشتند از دستانشان جدا می‌شد و بر زمین می‌افتاد. گروه یهودی به حضرت گفتند: چرا نمی‌خوری؟ حضرت پاسخ دادند: این لقمه حتماً شبهه ناک است . آنها گفتند: شبهه ناک نیست ، بگذار ما آن را در دهانت بگذاریم. پیامبر(ص) فرمودند: اگر می‌توانید چنین کاری را بکنید. همه آنها بسیج شدند لقمه را در دهان حضرت بگذارند اما این بار هم موفق نشدند. گروه یهودی خیلی تعجب کردند و شروع به اظهار دشمنی با پیامبر (ص) کردند و به قریش اعلام کردند که این کودک در آینده به قدرت عظیمی می‌رسد و سرمایه شما را از بین می‌برد و جان گروه زیادی از شما به وسیله او گرفته می‌شود و به همین جهت عداوت با پیامبر(ص) از همان سن 7 سالگی ایشان شروع شد.

***

امام حسن عسکری(ع) می‌فرمایند: به پدرم امام هادی (ع) عرض کردم یکی از معجزات پیامبر (ص) را برایم بازگو کنید. ایشان فرمودند: فردا نزد من بیا تا برایت بازگو کنم.

 روز بعد امام هادی(ع) فرمودند: پیامبر(ص) برای مضاربه با خدیجه سفرهایی به شام داشتند. فاصله مکه تا بیت المقدس یک ماه سواره بود. در خیلی از اوقات در گرمای شدید عربستان ابری بر بالای سر پیامبر(ص) فرستاده می‌شد که سایه بان ایشان بود و ابر با حرکت حضرت حرکت می‌کرد و زمانی که می‌ایستادند ابر متوقف می‌شد. این ابر به گونه ای اطراف پیامبر(ص) قرار می‌گرفت که حتی طوفان شن هم به پیامبر(ص) آسیبی نمی‌رساند و همیشه در محدوده حرکت پیامبر(ص) بادهای بسیار ملایمی می‌وزید و همه قافله‌ها با وجود اینکه می‌دانستند در خیمه آرامش وجود دارد اما از خیمه‌ها بیرون می‌آمدند زیرا هوا و فضا در کنار پیامبر (ص) مناسب‌تر بود و آرامش بیشتری داشتند.

پیامبر (ص) از همان جوانی ملاذ و ملجاء دیگران بودند و هرکس خود را به ایشان نزدیک می‌کرد به راحتی و آسایش می‌رسید.

هر زمان غریبه‌ای وارد قافله می‌شد اهل قافله به او می‌گفتند به این ابر نگاه کن و مسیرت را با فردی که زیر ابر در حرکت است تنظیم کن در این صورت هیچگاه از مسیر گمراه (منحرف) نمی‌شوی.

بر روی آن ابر نوشته شده بود:« لاإله إلا الله محمد رسول الله ایدته بعلی سید الوصیین و شرفته بآله الموالین له» به گونه‌ای که همه قادر به خواندن آن بودند چه کسانی که قادر به خواندن و نوشتن بودند و چه کسانی که قادر به خواندن و نوشتن نبودند. همه آن نوشته را می دیدند.

***

تربت همه حضرات معصومین یکی است

امام هادی (ع) می‌فرمایند: تربت ما (حضرات معصومین) یکی بوده است، در زمان طوفان نوح تربت ما از هم جدا شد پس قبور ما پراکنده شد اما تربت همه ما یکی است.

اینکه امام هادی(ع) به ما توصیه می‎کنند در زیارت هریک از حضرات معصومین ، زیارت جامعه کبیره خوانده شود شاید به این دلیل است که همه حضرات معصومین زیارت شوند. در ظاهر زیارت یک امام و در باطن زیارت همه حضرات معصومین است.

درست است که طبق روایت خداوند سبحان شفاء را در تربت امام حسین(ع) قرار داده است اما زمانی که ما باور داشته باشیم که تربت همه حضرات معصومین یکی است پس از تربت همه آنها می توان برای استشفاء استفاده کرد. یکی از علماء فرزند بیماری داشت که در آستانه مرگ بود، آن عالم برای به هوش آمدن فرزندش توسلی داشت، فرزند او به هوش آمد و گفت: امام رضا(ع) به من فرمودند مقداری از تربت ایشان در خانه ماست آن را روی زبانم قرار دهم تا بهبود یابم.

***

موسوعه ـ صفجه214

امام حسن عسکری(ع) می‌فرمایند : فردی خدمت پدرم امام هادی(ع) آمد در حالی که گریه می‌کرد و همه بدنش می‌لرزید. او به پدرم گفت: پسر پیامبر(ص)! فلانی سراغ پسر من آمده و پسرم را برده و پسرم را متهم کرده و به نگهبانان شما دستور داده پسرم را بالای کوه برده و در زیر کوه قبری کنده و او را از بالای کوه پرتاب کرده و در آن قبر دفن کنند.

حضرت فرمودند: حالا چه می‌خواهی؟ پدر گفت: یک پدر دلسوز برای فرزندش چه می‌خواهد؟

امام هادی (ع) فرمودند: تو برو، فردا بعد از ظهر پسرت بازمی‌گردد و به تو از امر متعجب کننده ای خبر می‌دهد. مرد خوشحال بازگشت. آخرین ساعت بعداز ظهر فردا پسرش با شادمانی نزد او آمد و به پسرش گفت:ای پسرم چگونه آزاد شدی؟ پسر گفت: دیروز مثل چنین زمانی فلانی مرا به پایین کوه برد و قبری کند و به من گفت که امشب تو را پایین کوه نگه می‌دارم  و فردا صبح تو را به بالای کوه برده و به پایین پرتاب می‌کنم. گروهی نگهبان هم برای مراقبت از من آنجا بودند، من شروع به گریستن کردم و در همان حین ده نفر نزد من آمدند که من تا به حال زیباچهره تر و خوش لباس تر و خوش بو تر از آنها ندیده بودم، من آن ده نفر را می‌دیدم اما نگهبانان آنها را نمی‌دیدند.

به من گفتند : اینهمه گریه و زاری و آه و ناله برای چیست؟ گفتم: آیا این قبر کنده شده و این کوه سر به فلک کشیده شده و گروهی که موکل من هستند تا من فرار نکنم را شما نمی‌بینید؟! آنها می‌خواهند مرا از کوه بالا برده و پایین انداخته و در این قبر دفن کنند.

گفتند: ما می‌بینیم اما اگر بخواهیم می توانیم آن مأمور اصلی را از بالای کوه پرتاب کرده و در این قبر دفن کنیم البته به شرطی که تو خادم پیامبر(ص) شوی. گفتم: بله به خدا قسم همین کار را می‌کنم.

آنها مأمور اصلی را بالا برده و او را انداختند اما نگهبانان او را نمی‌دیدند و صدایش را نمی‌شنیدند، در فاصله کمی از زمین جنازه او تکه تکه شد و در این هنگام نگهبانان او را دیده و شروع به عزاداری برای او کردند. سپس این آقایان مرا نزد تو آوردند و گفتند اگر پدرت اجازه دهد برای همیشه خادم حرم پیامبر(ص) شوی. پدر او به شکرانه این عمل به فرزندش چنین اجازه را دارد . هنوز پدر نزد امام هادی (ع) بود که خبر پخش شد  که گروهی، نگهبانی را از کوه به پایین پرتاب کرده و فرار کردند. امام هادی (ع) فرمودند: اینها نمی‌دانند چیزی که ما می دانیم (یعنی کار ، کار خودمان بوده است).

یابن رسول الله ! پدری آمد به دلیل اسارت فرزندش نزد شما گریه کرد، ما از خودمان گریه می‌کنیم که هوای نفسمان می‌خواهد ما را به ته دره پرتاب کند ، نفسانیات ما اسیرمان کرده است و می‌خواهد با پرتاب ما انسانیت‌ مان را منقرض کند.

یابن رسول الله! آیا دسته‌ای برای آزادسازی ما می‌فرستی؟، اگر بگویی شرطش خدمت النبی است از ما تعهدی بگیر که خادم حریم ولایت و اهل بیت پیامبر(ص) شویم.

تو را قسم می‌دهیم نگذاری پرتاب شده و در عالم ماده دفن شویم. آن روز پسر از پدرش اجازه گرفت تا خادم پیامبر (ص) شود ، ما از خود پیامبر(ص) اجازه می‌گیریم تا برای همیشه سند خادمی خود و اهل بیت علیهم السلام را برای ما بزنند که اگر چنین سندی زده شود از دو عالم آزاد می‌شویم و هیچ کس نمی‌تواند صدمه‌ای به ما وارد کند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم