.

برگرفته از کلاس شرح دعاي ابوحمزه استاد گرامی زهره بروجردی                                               جلسه2
جمع آوری توسط خانم تهراني

« وَ مِنْ‏ أَيْنَ‏ لِيَ‏ النَّجَاةُ وَ لَا تُسْتَطَاعُ إِلَّا بِك‏» « براي من نجات كجا يافت مي‌شود در حالي كه استطاعت نجات فقط از طريق تو ميسر است. »‌

در ادعيه معصومين (ع) ، چگونه زندگي كردن به ما آموزش داده شده و بالاترين رموز ارتباط صحيح بين خالق و مخلوق مورد توجه قرار گرفته است.

در اين فراز، به اين اصل اساسي اشاره مي‌شود كه خداي سبحان تنها مايه نجات هر فردي است.

« النَّجَاةُ» از ماده «نجوه» است، به معناي مكان رفيع و بلند، و تپه مانند. معمولاً « النَّجَاةُ » را در مورد برتري‌هاي حقيقي و دائم، و رفعت‌هاي ثابت به كار مي‌بريم، نه براي برتري‌هاي مجازي و موقّت.

داعي براي خود هيچ چيز را غير از خداوند مايه نجات در نظر نمي‌گيرد. نه علم، نه مال، نه موقعيت اجتماعي، نه حسب و نسب و نه مدرك.

او جهت كسب نجات، براي هيچ يك از امور اعتباري تأثير استقلالي قائل نيست. به همين جهت از آغاز دعا آهنگ توحيد سر مي‌دهد، از كثرت رو به وحدت مي‌رود، از توجه به اسباب متفاوت ، افراد مختلف و امور متعدد عبور مي‌كند و متوجه مسبب الاسباب مي‌شود.

داعي به اين باور رسيده كه اسباب مستقلاًٌ‌ داراي تأثير نيستند. اگر علم را مايه رفعت مي‌يابيم و يا اگر سيادت را مايه اعتبار مي‌دانيم، اين تأثيرات به اذن حضرت حق است.

***

در عبارت بعدي دعا، افراد به دو گروه تقسيم مي‌شوند:‌  « محسن »  يا  «مسئي»

«محسن» كسي است كه در عالم ايجاد حسنه كرده و آداب بندگي حق را رعايت نموده است. و «مسئي» فردي است كه در محضر حق جسارت و بي‌ادبي داشته و ايجاد سيئه كرده.

اعتراف مي‌كنيم كه هر دو گروه محتاج خداوند هستند.

« لَا الَّذِي‏ أَحْسَنَ‏ اسْتَغْنَى‏ عَنْ عَوْنِكَ وَ رَحْمَتِكَ وَ لَا الَّذِي أَسَاءَ وَ اجْتَرَأَ عَلَيْكَ وَ لَمْ يُرْضِكَ خَرَجَ عَنْ قُدْرَتِك‏»

« نه كسي كه ايجاد حسنه كرده از كمك و لطف دائم تو بي‌نياز است و نه كسي كه سيئه انجام داده، گستاخي كرده و رضايت تو را جلب نموده، از حيطه قدرت تو خارج است. »‌

  • فرد محسن دائماً‌ نيازمند اعانت و رحمت خداست. او هم براي ايجاد حسنه ، هم براي دوام حسنه و هم جهت ازدياد حسنه به كمك و لطف خدوند محتاج است. هر چقدر فرد در اين عالم خود را ملتزم به آداب عبوديت كند باز هم لحظه‌اي و ذره‌اي از نياز او به حضرت حق كم نمي‌شود.

« أَنْتُمُ‏ الْفُقَراءُ إِلَى‏ اللَّهِ‏ » [1] « همه شما دائم نيازمند خدا هستيد. »‌

اگر بخواهيم خير از ما صادر شود، خيرمان خير بماند و دوام و بقا داشته باشد،‌ و از آفات و آسيب‌هاي احتمالي محفوظ بماند، همواره به او نيازمنديم.

  • در مقابل « محسن» ، فرد « مسئي» قرار دارد،‌ فردي كه آداب بندگي را رعايت نكرده و همواره مرتكب سوء مي‌شود، و دائماً از او گستاخي ، بدرفتاري و بدگفتاري مشاهده مي‌گردد.

در دعا گروه اوّل با يك خصوصيت معرفي مي‌شوند:‌ « اَحَسَنَ» كسي كه ايجاد حسنه مي‌كند. ولي براي گروه دوّم سه ويژگي مطرح مي‌شود:‌

« أَسَاءَ»  : كسي كه بدكار است. دو ويژگي بعدي عطف تفسيري است، يعني « أَسَاءَ » را توضيح مي‌دهد. فرد بدكار كسي است كه « اجْتَرَأَ عَلَيْكَ» ، در مقابل خداوند جري است، گستاخي مي‌نمايد و حرمت‌ها را مي‌شكند،،، « وَ لَمْ يُرْضِكَ » و پسند خدا را فراهم نمي‌كند.

  • در برخورد با واژه « مسئي »‌ ، فردي بسيار خلافكار و اهل معصيت را تصور مي‌كنيم. امّا «جري شدن بر خداوند» تنها با عصيان و گناه نيست، و شامل هر گستاخي مي‌شود.

در محضر امام سجاد (ع) مي‌آموزيم كه اگر بنده مطيعي هم باشيم ولي آداب را رعايت نكنيم، در شمار افراد مسئي محسوب مي‌شويم.

اگر براي زيارت به يكي از مشاهد مشرفه برويم و بدون اذن دخول وارد شويم، اسائه ادب كرده‌‌ايم. زيرا آداب را زير پا گذاشته و گستاخانه وارد حريم معصوم شده‌ايم.

اگر براي نماز در محضر حق حاضر شويم ولي حضور قلب نداشته باشيم مرتكب بي‌ادبي و گستاخي شده‌ايم.

بر در اين خانه گستاخي ز چيست                                                گر همي داني كه صاحب خانه كيست

اگر بر اين باور باشيم كه نماز زيارتگاه خداست، و متوجه باشيم كه هنگام نماز به حريم كبريائي او راه يافته‌ايم به خود اجازه نمي‌دهيم كه جسممان در جايي باشد و قلبمان در جاي ديگر.

  • « لَمْ يُرْضِكَ»: اسائه ، مراتب دارد. يك مرحله‌اش معصيت است، يكي مرحله‌اش طاعت بدون ادب، و مرحله ديگر فراهم نكردن پسند حضرت حق.

در نظر بگيريد مي‌خواهيد به كسي هديه‌اي بدهيد. اگر بدون فكر و بدون صرف وقت لازم، تنها براي رفع تكليف خريد كنيد، هديه‌تان مورد پسند او قرار نمي‌گيرد، زيرا نه سليقه‌اش را لحاظ كرده‌ايد و نه نيازش را. امّا اگر از ابتدا بنايتان بر اين باشد كه هديه‌تان موجب رضايت گيرنده‌اش قرار گيرد و براي او چشمگير باشد، كيفيت خريدتان متفاوت خواهد بود.

خداوند چه چيز را مي‌پسندد؟ خودش را. هر عملي كه جهتش الهي باشد، مورد پسند خداست هر چند كه كم باشد و ناچيز. و هر كاري كه جهتي غير الهي داشته باشد، مرضي خداوند نيست هر چند كه زياد باشد و بزرگ.

گاهي ممكن است اعمالمان از جهت كمّي و كيفي بسيار قابل توجه باشد، ولي فاعليت خودمان را ببينيم. خداي متعال عملي را مي‌پسندد كه به او نسبت دهيم ، نه به خود.

هر گاه كارهاي مثبت زندگيمان را به خودمان نسبت دهيم مسئي هستيم و بي‌ادب.

بايد پس از هر عمل صالح و انجام هركار ارزشمند، خدا را شكر كنيم. سپاسگزاري ما نشان دهنده اين است كه توفيق را از خداوند مي‌دانيم، و طاعاتمان را به حول و قوه خدا نسبت مي‌دهيم نه به فاعليت خود.  « و ما توفيقي الا بالله »

  • فردي كه مرتكب اسائه شود مسئي محسوب مي‌گردد ( معصيت كند، يا طاعت را بدون ادب به جا آورد، يا توفيق طاعت و رعايت ادب را از فاعليت خود ببيند نه از لطف خداي سبحان ) ، و مسئي نمي‌تواند از حيطه قدرت خدا خارج شود.

 

عدم خروج از حيطه قدرت خدا را مي‌توان با دو ديدگاه بررسي كرد:
  • 1- نگاه جمالي :

گويا در دعا به خداي سبحان عرض مي‌كنيم: خدايا !‌ اگر محسن نيستم و در شمار اهل اسائه قرار گرفته‌‌ام نااميد نيستم، زيرا در سيطره قدرت توام. اگر معصيت كارم، تو مي‌تواني مرا مطيع كني، اگر مطيع هستم ولي ادب را رعايت نمي‌كنيم ، تو قدرت داري مرا به آداب ملتزم نمايي.

اگر مطيع با ادب هستم ولي در طاعات فاعليت خودم را مشاهده مي‌كنم، مي‌تواني مرا به حدي ارتقاء دهي كه به فنا برسم و تنها فاعليت تو به چشمم بيايد.

اي قادر متعال، تو مي‌تواني در يك لحظه از من انسان ديگري بسازي. قابليت همه امور مثبت را در من ايجاد كني، و سپس قابليت‌هاي بالقوه وجودم را به فعليت برساني.

خدايا ! نمي‌گويم حال كه مسئي هستم قول مي‌دهم خود را اصلاح كنم. اگر قرار است اصلاحي در من صورت گيرد به دست توست. چرا كه تو « علي كل شئي قدير» هستي. پس خودت مرا اصلاح نما.

  • 2- نگاه جلالي

خدايا ! كسي كه اهل عصيان است، يا بي‌ادب است، و يا دچار خودشيفتگي شده و امور مثبت زندگيش را به خود نسبت مي‌دهد، تحت قدرت تو قرار دارد و هر لحظه بايد در انتظار تازيانه‌هاي عقوبت تو باشد.

***

« يَا رَبِ‏ يَا رَبِ‏ يَا رَبِ‏،» «تاآنكه نفس قطع شود. »

«ربّ» معناي متعددي دارد:‌ مالك، سيد، صاحب، رشد دهنده، زياد كننده و پرورش دهنده.

  • گويا به خداي سبحان مي‌گويم: اي سيد من !‌ تو مالك وجودم هستي، پس مرا رشد بده، و تربيتم كن. به گونه‌اي پرورشم بده كه از رذائل دور بمانم و به فضائل متصف شوم، و مورد پسند تو قرار گيرم.

اگر انسان دائما ً با مربّي خود در ارتباط باشد و تحت نام « ربّ» خداوند قرار گيرد، به جايي مي‌رسد كه مرضي حضرت حق مي‌شود.

ربوبيت خداوند در نظام عالم به گونه‌اي است كه اگر خود را به او بسپاريم، و به عنوان مربيّ، هر چه از ما طلب كرد انجام دهيم، پرورشمان را به عهده مي‌گيرد و ما را به جايي مي‌رساند كه مورد پسند او قرار گيريم.

***

« بِكَ عَرَفْتُكَ‏ وَ أَنْتَ‏ دَلَلْتَنِي‏ عَلَيْكَ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ »  

  • تقدم جارو مجرور « بِكَ عَرَفْتُكَ » افاده حصر مي‌كند، يعني خدايا ! فقط به وسيله خودت تو را شناختم.
  • در اين عبارت دعا، با خدايي ارتباط برقرار مي‌كنيم كه برايمان ناشناخته و نكره نيست، بلكه معبودي است معرفه، و شناخته شده.

به هر كس كه خواننده اين دعاست، اجازه داده شده كه خود را به عنوان عارف خداوند معرفي مي‌كند. امّا معّرف خدا، خود اوست، او در تمام نظام عالم جلوه‌گر شده و خودش را به نمايش گذاشته است.

معرفي خدا از طريق يك سلسله طوليه صورت مي‌گيرد. در رأس اين سلسله خود خداوند است، سپس كلام خدا، رسول خدا، ولي خدا، و در آخر آيات و نشانه‌هاي خدا در عالم خلقت معّرف اوست.

در فرازهاي ابتدايي دعاي ابوحمزه انسان خاكي از كثرت به طرف وحدت مي‌رود و مي‌گويد: « بِكَ عَرَفْتُكَ »‌ تو خود معرفت را به من دادي، « أَنْتَ‏ دَلَلْتَنِي‏ عَلَيْكَ » مرا به سوي خودت راهنمايي كردي و «‌ وَ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ »‌ و نه تنها دلالت، كه مرا به سوي خود دعوت نمودي.

  • ابوعلي سينا مي‌گويد: بين چيزي كه افاضه مي‌شود و چيزي كه قرار است قبول فيض كند بايد رابطه‌اي جدي برقرار باشد. در غير اينصورت افاضه حكيمانه نيست.

به عنوان مثال اگر وارد مكاني شويد و سخنراني را ببينيد كه با جديت صحبت مي‌كند ولي هيچ مخاطبي ندارد متعجب مي‌شويد. اگر بپرسيد براي چه كسي سخنراني مي‌كني؟ و او بگويد براي در و ديوار، كارش را امري غير حكيمانه مي‌دانيد.

خداي سبحان فياضي است كه دائماً‌ خيرات و بركاتش را بر ما نازل مي‌كند، اگر ما قابليت قبول فيوضات او را نداشته باشيم، افاضه خدا امري لغو خواهد بود.

«‌ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ » اگر بر اين باور هستيم كه خدا ما را دعوت كرده است، پس قائليم كه قابليت وصال او را داريم، او ابتدا قابليت شناخت را به ما داده، بعد خود را شناسانده، ابتدا قابليت حضور را افاضه كرده و بعد ما را دعوت نموده.

در اين فراز دعا، به شناختي جديد از خود واقف مي‌شويم و خود را به عنوان عارف، مدعو و مهمان خدا معرفي مي‌كنيم.

  • «‌ دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ » وقتي خداوند ما را به ضيافتش دعوت مي‌كند، قرار است سراغ خودش برويم، نه بهشتش ، نه نعماتش، نه اجابتش و ... ( نفرمود دعوتني الي جنتك، يا نعمائك، يا اجابتك ... ) قرار است در ضيافت الهي ، خالصانه عاشقي كنيم. برايمان فرق نداشته باشد كه از ما پذيرائي مي‌كند يا نه ، به ما نعمت مي‌دهد يا نه، خواسته‌هايمان اجابت مي‌شود يا نه و ...
  • « دَعَوْتَنِي إِلَيْكَ » خداوند ما را به ذات خودش دعوت كرده، و بالاترين درجه خداشناسي، توحيد ذات است.

خدا در ما اين قابليت را قرار داده است كه به ذات پاك خودش عشق بورزيم ، و با ميزان جلوه‌گري صفاتش در زندگيمان كاري نداشته باشيم.

***

« وَ لَوْ لَا أَنْتَ‏ لَمْ‏ أَدْرِ مَا أَنْت‏»  « خدايا ! اگر تو نبودي نمي‌توانستم نسبت به تو درك و فهم عميقي داشته باشم. »‌

خداوند خودش معرفت الله را در عمق وجودما قرار داده است. او خودش را به گونه‌اي به ما معرفي كرده كه به بينشي صحيح و عميق برسيم، و صرفاً شناختي سطحي و ظاهري نداشته باشيم.

آفتاب آمد دليل آفتاب

***

« الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَدْعُوهُ‏ فِيُجِيبُنِي‏» « ستايش مخصوص خداوندي است كه هر زمان او را خواندم، بلافاصله پاسخم را داد.»‌

از اين فراز به بعد، داعي زبان به سپاس خداوند مي‌گشايد، و الطاف الهي را بر مي‌شمارد.

  • حمد، به صداي هار هار آتش گفته مي‌شود. گويا در اين مرحله‌ي دعا، آتش عشق داعي شعله ور مي‌شود. پس رابطه فرد با خدا آنگونه خواهد بود كه اميرالمؤمنين (ع) به ما آموزش داده‌اند، رابطه عاشقان ، نه ارتباطي همچون بردگان ( از ترس جهنم) و يا مانند تاجران ( به طمع بهشت ).

داعي صداي عشقش را به محضر مولايش اعلام مي‌نمايد، مولايي كه هر زمان صدايش مي‌كند، بي‌درنگ پاسخ مي‌دهد.

  • اجابت خدا هميشگي و فوري است، ولي شايد به گونه‌اي كه ما مي‌پسنديم صورت نگيرد. در چنين مواردي تصور مي‌كنيم خداوند جوابمان را نداده است.

به عنوان مثال براي شفاي بيماري دعا مي‌كنيم. خداي سبحان پاسخمان را مي‌دهد، ولي نه به شكلي كه مطلوب ماست، سرنوشت آن بيمار را به صورتي رقم مي‌زند كه حكمتش اقتضا مي‌كند.

اگر قرار باشد آن فرد بعد از صحت و سلامت، عمرش را به گونه‌اي بگذراند كه اعمال صالح و گذشته آبادش حبط شود، خداوند پاسخ دعاي ما را عافيت دين او قرار مي‌دهد، نه عافيت جسمش، و او را از اين عالم به جوار رحمت خود مي‌برد.

و در حقيقت حكمت او بر دعاي ما غالب مي‌شود.

در برخي موارد هم اجابت از ناحيه خداي فياض صورت مي‌گيرد، ولي در بنده قابليت دريافت نيست، و موانعي سر راه اجابت حق وجود دارد.

به عنوان مثال از خداوند درخواستي دارم كه اگر هم اكنون در زندگيم محقق شود موجب طغيان و عصيانم مي‌گردد. بنابراين خداي متعال رسيدن به آن مطلوب را به تأخير مي‌اندازد تا من به رشد روحي و فكري لازم برسم و ظرف وجودم آماده قبول آن فيض شود.

خداي سبحان اجابت كننده‌‌اي است كه دائماً‌ پاسخگو است، و در حقيقت به ما اجازه مي‌دهد به درگاهش اعلام نياز كنيم، تا اسم « مجيب» خود را به ظهور برساند.

« وَ إِنْ كُنْتُ‏ بَطِيئاً حِينَ‏ تَدْعُونِي‏»‌ « هر گاه او مرا فرا مي‌خواند، با تأخير پاسخ مي‌گويم »‌ بنابراين است كه رابطه عاشق و معشوق و عابد و معبود ارتباطي دو طرفه باشد. ولي در دعاي ابوحمزه اعتراف مي‌كنيم كه اينگونه نيست. و در حقيقت با اين عبارت شرمندگي‌مان را به نمايش مي‌گذاريم. هر زمان كه ما ميزبانيم و او را دعوت مي‌كنيم، بلافاصله اجابت مي‌كند، امّا زماني كه قرار است ما مهمان او باشيم، ضيافت را به تأخير مي‌اندازيم.

پس ميزان عشقي كه خالقمان به ما دارد، به مراتب بيش از محبتي است كه ما نسبت به او داريم.

***

«‌وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي وَ إِنْ كُنْتُ بَخِيلًا حِينَ يَسْتَقْرِضُنِي‏»  « خدايي را ستايش مي‌كنم كه از او درخواست مي‌كنم و بلافاصله عطيه در اختيارم قرار مي‌دهد، ولي زماني كه او از من قرض مي‌خواهد بخل مي‌ورزم.»

عشق، ثنا و سپاسم را به محضر خدايي اعلام مي‌كنم كه علي الدوام از او درخواست دارم. من دائم السؤالم و او دائم العطاست.

  • «ادعوه» و « اسئله» دو مفهوم متفاوت دارد. « ادعوه» ، زمانيكه خدا را مي‌خوانم، خود او را طلب مي‌كنم. ولي در « اسئله» ، سائلي هستم كه از خداوند مي‌خواهم چيزي را در اختيارم قرار دهد.
  • «... أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي»‌ هر گاه به عنوان سائل از او درخواست مي‌كنم، بلافاصله از عطيه‌اش بهره‌مند مي‌شوم. خداوند معطي است و حتماً‌ عطيه در اختيارم مي‌گذارد، ولي شايد عطيه‌‌اش مطابق با درخواست من نباشد، شايد عطيه او همين سؤال باشد. به من اين موهبت را ارزاني كرده كه هنگام سختي‌ها و مشكلات سراغ خلق نروم و نيازم را به خود او اعلام كنم.
  • خداي سبحان به من عطا مي‌كند، امّا زماني كه از من مي‌خواهد تا چيزي را در راه او بذل كنم، بخل مي‌ورزم.

 مالك حقيقي خداست، ولي براي من اعتبار قائل شده و عنوان مالك بودن را به من هم داده است.

گاهي از من مي‌خواهد از مال خودش كه در اختيار من قرار داده به او قرض بدهم. در آيات متعدد قرآن هم وعده داده كه در ازاي اين قرض، چندين برابر پاداش مي‌دهد، ولي باز هم از پرداخت آنچه كه از من طلب مي‌كند امتناع مي‌ورزم.

در حقيقت در دعاي ابوحمزه با خودي آشنا مي‌شوم كه هميشه بخيل است ( نه گاهي اوقات ) ، و هيچ گاه هنگام استقراض خداي سبحان، دارايي‌اش را سخاوتمندانه در اختيار او نمي‌گذارد.

در واقع نسبت به فوريت اعطاي خداوند، بنده هميشه با تعلل و تأخير پاسخ مي‌دهد. و هر چقدر هم در مقابل خداي سبحان پرداخت داشته باشد، عنوان « سخي» بر او بار نمي‌شود.



[1] سوره مباركه فاطر،‌آيه 15

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم