.

 

 
 خلاصه ای از سخنراني استاد محترم خانم زهره بروجردي توسط خانم ن. مفیدنژاد

«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبيكُمْ وَ تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحينَ (9)»

« يوسف را بكشيد؛ يا او را به سرزمين دوردستى بيفكنيد؛ تا توجه پدر، فقط به شما باشد؛ و بعد از آن، (از گناه خود توبه مى‏كنيد؛ و) افراد صالحى خواهيد بود!»

*در تفاسير عرفاني (يوسف ) را قلب يا دل انسان دانسته‌اند. و برادرش (بنيامين ) را عقل و (يعقوب) را روح تعبير كرده‌اند . همچنين ساير برادران يوسف را حواس پنجگانه يا قواي وجودي معنا كرده‌اند.

*برادران يوسف در مواردي دچار اشتباه شدند و به غلط قضاوت كردند:‌

*آنها راز محبوبيت افراد را نزد خداي سبحان و بندگان به اشتباه تصور كردند. زيرا گمان مي‌كردند. سر محبوبيت قدرتمندي افراد است  . نه پيوست به حق «َ نَحْنُ عُصْبَةٌ »

 *برادران به جاي آنكه در پي سر محبوبيت افراد  باشند. يعقوب روح را محكوم كردند. اين محكوميت از سوي آنان با تاكيد فراوان همراه بود . «إِنَّ أَبانا لَفي‏ ضَلالٍ مُبين‏»

*برادران يوسف براي دور كردن يوسف از يعقوب دو راه  پيشنهاد دادند:‌

1- كشتن يوسف

2-رها كردن او در سرزمين دور .

*تفاسير عرفاني مي‌گويد :‌ حواس پنجگانه يا قواي جسماني نقشه مي‌كشد تا دل را كه جايگاه ايمان و نيات است. يا بميرانند يا او را در سرزمين ماديات جداي  از روح رها كنند .

مشكل ديگر برادران يوسف اين بود كه آنها گمان مي‌كردند. بدون قلب سليم  مي‌توان زندگي سالم داشت . «تَكُونُوا مِنْ بَعْدِهِ قَوْماً صالِحين‏» درحالي كه سلامت حواس و قواي جسماني در گرو وجود قلب سليم  است.

*

«قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ لا تَقْتُلُوا يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلينَ (10)»

 « يكى از آنها گفت: «يوسف را نكشيد! و اگر مى‏خواهيد كارى انجام دهيد، او را در نهانگاه چاه بيفكنيد؛ تا بعضى از قافله‏ها او را برگيرند(و با خود به مكان دورى ببرند)!»

1- يكي از برادارن يوسف راه سومي پيشنهاد كرد كه بي شباهت به راههاي قبل نبود او گفت:‌ قلب را از بين نبريد ، بلكه آن را درچاه دنيا و ماديات بياندازيد.

2- يوسف قلب اگر سليم بماند امكان ندارد براي هميشه در چاه دنيا گرفتار بماند بلكه روزي توسط سالكان طريقت نجات مي‌يابد . «بَعْضُ السَّيَّارَة»

*

«قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى‏ يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ (11)»

 « (و براى انجام اين كار، برادران نزد پدر آمدند و) گفتند: «پدرجان! چرا تو درباره(برادرمان) يوسف، به ما اطمينان نمى‏كنى؟! در حالى كه ما خيرخواه او هستيم‏»

تا مرد سخن نگفته باشد                                         عيب و هنرش نهفته باشد

برادران با اين گفتار خود قصد قلبي و حقيقت وجودي خود را آشكار كردند  آنها گفتند :‌ پدر چرا ما را امين نمي‌داني ؟ يعني ما امين نيستيم !

*حواس و قواي وجودي در هر حالي براي قلب نقشه مي‌كشند تا قلب  را از تسلط روح خارج كنند زيرا روح  موجب حفظ و مصونيت قلب است. اما روح به خوبي مي‌داند كه حواس پنجگانه  امانتداران مناسبي براي حفاظت دل نيستند .

*

«أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ (12)»

« فردا او را با ما(به خارج شهر) بفرست، تا غذاى كافى بخورد و تفريح كند؛ و ما نگهبان او هستيم!»

*تصور اشتباه ديگر برادران يوسف (حواس پنجگانه ) اين بود كه فكر كردند خيرخواهي براي يوسف در آن  است كه يوسف قلب اسير جهان ماده شود . آنها به پدر خود  مي‌گويند :‌ يوسف را همراه ما بفرست تا در اين  دنيا بدون هيچ قيد و بندي رها باشد و از نعمات ظاهري  متمتع شود . 

*حواس پنجگانه غافل از اين مطلبند كه قلب سليم تعهداتي نسبت به حق دارد مثلاً او مقيد است تا از نعمات دنيا تنها به قدر رفع نياز بهره‌مند شود و استفاده كند نه بيشتر و همچنين مقيد است تا به هر مكاني سر نزند و محبت هر كسي را در دل خود جا ندهد .

*

«قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُني‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (13)»

« (پدر) گفت: «من از بردن او غمگين مى‏شوم؛ و از اين مى‏ترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشيد!»

*يعقوب روح چون  كارشناسي خبره است  مي‌داند با جدايي روح از قلب حتما حزن و اندوه به ميان خواهد آمد .

*اگر قلب از روح جدا شود گرفتار گرگ معصيت و گناه مي‌شود و مي‌ميرد و از بين مي رود « أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ »

*اگر قلب از روح جدا شود يعني از  حفاظت روح خارج شود ،  حواس و قواي جسماني نمي‌توانند نگهبان قلب  باشند چون روح از عرش بر انسان نازل شده (درسوره مباركه قدر آمده است « تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوح‏ » در حاليكه حواس پنج گانه براي زندگي در عالم ماده است روح فنا ناپذير و قواي جسماني فناپذيرند از اين رو قواي جسماني نمي‌توانند حفاظت روح را  بر عهده بگيرند .

*

«قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ (14)»

« گفتند: «با اينكه ما گروه نيرومندى هستيم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زيانكاران خواهيم بود(و هرگز چنين چيزى) ممكن نيست!)»

*برادران به حقيقتي انكار ناپذير اشاره كردند :‌ اگر گرگ او را بخورد ما باخته‌ايم . حواس و قوا مي‌دانند كه اگر دل نابود شود خسران ديده خواهد شد ، نفع رساني اعضاء‌ قوا جسماني در گرو قلب است . اگر قواي جسماني مي‌خواهند در خدمت حق به كار گرفته شوند و عملكردشان ماندگار شود بايد نيت صحيح و ايمان را ضميمه عمل خود كنند فعل بدون نيت صالح و ايمان به حق ماندگار نيست .

*

«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في‏ غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ 15»

« هنگامى كه او را با خود بردند، و تصميم گرفتند وى را در مخفى‏گاه چاه قرار دهند، (سرانجام مقصد خود را عملى ساختند؛) و به او وحى فرستاديم كه آنها را در آينده از اين كارشان با خبر خواهى ساخت؛ در حالى كه آنها نمى‏دانند!»

* حواس پنج گانه  دائما نقشه‌ مي‌كشند تا قلب را در قعر چاه دنيا گرفتار كنند .اين نقشه كشي حركتي جمعي است « أَجْمَعُوا »تفاسير مي‌گويند : بكار بردن جمع « أَجْمَعُوا »  از آن روست كه اگر از حواس پنج گانه يكي گرفتار معصيت شود ديگر حواس به تبع او گرفتار خواهند شد . براي مثال اگر چشم دچار معصيت نگاه حرام شد به تبع آن گوش و زبان و بطن هم دچار معصيت مي‌شود .

*آيه مي‌گويد:‌ اين قوا و حواس پنج گانه  ، روزي به عاقبت كار خود واقف خواهند شد  . « لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ » يعني همواره پيكي از جانب حق از عاقبت اين خدعه و  نيرنگها خبر مي‌دهد، و در آن زمان انسان متوجه خواهد شد كه تمايلات حيواني و نفساني به انسانيت او وارد كرده‌است .

 






محتوای مرتبط